NEXT Back

سایت سوشلیغا

       

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 48

  1. 1- مهدی نوربخش، حامد نوردی، روح الله نورموسوی، مهین نوروزی

  2. 2- نجمه نوروزی، موسی نوشادی، منوچهر نیستانی، حاتم نیکیار

  3. 3- فاطمه نیک سرشت، محسن نیکنام، طیبه نیکو، محمدعلی نیکومنش

  4. 4- محسن نیکویی، نیمایوشیج، محمدرضا واحدی، محمد واعظی

  5. 5- سیمیندخت وحیدی، وفامنده نژاد، زهرا ولی پور*، علی اصغر ولی زاده

  6.  


1

مهدى نوربخش:

 براي سقط جنينى كه از تو در من ماند
چه مانده؟-قابله هايى كه چشمشان كور است!
كجاست فرصت ترميم مردى از آهن
كه گرچه«گَرد» شده از تو،باز مغرور است؟
دلم براي كسى، ناشناس مى سوزد
كسى كه در تو مداوم،غريب و منفور است؛
كسى كه تو،همه،ميدان ديد اويى،حيف!؛
هميشه از دل ميدان ديد تو دور است؛
كسى كه سهم تو را يك بهشت مي خواهد
و سهم او همه ساله جهنم گور است؛
كسى كه خنده در او عادتي فراموش است
و كودكانه به يك خنده ى تو مسرور است!
كسى كه بنده ى«بانو-خدا»ى جبارى ست
و مومنانه به اين افتخار محبور است!
كسى كه روزنه هايش به نور مسدود است
و نامش،آنچه يدك مي كشى فقط،«نور» است
 

    حامد نوردی:
    اين زندگی مجال به عاشق نمی دهد
    جز فرصت زوال به عاشق نمی دهد
    هنگام سهم بندی خوبی زندگی
    يک درصد احتمال به عاشق نمی دهد
    در فکر يک سفر به ديار توام ولی
    انديشه ها که بال به عاشق نمی دهد
    اين روزها خساست اين شهر غربتی
    يک پلک هم خيال به عاشق نمی دهد
    شايد حضور گرم تو بار آورم کند
    اين نامه ها که حال به عاشق نمی دهد
    گفتی چرا اسير غم زندگی شدم
    چون فرصت سوال به عاشق نمی دهد
    فرزند شعر حافظم و پير سرنوشت
    معشوقه را که فال به عاشق نمی دهد

     

 

روح الله نور موسوی:
ميان خاطره هايم
کسي قدم مي زند که
توان پاه ايش را
به دستانش سپرده است
و حالا که به جاده
نيم راه
به باريکه اي از زمان رسيده
ديگر به خودش هم فکر نمي کند
تو که از روز اول
کمر همت را بستي
تصور بستن نارنجک را کرده بودي
خيال پيچيدن ياس
به دور پايت
زماني که
برايت کيلومترها
سينه خيز تجويزکردند
يک به يک گامهايت را
شماره کردي
مبادا يک قدم از زندگي ات را
زير پاي اين همه آدم
جا بگذاري
اين....... لعنتي
آنقدر سيگار آلماني فرستاد
که ده سال بعد
تولدت را
رودخانه راين جشن گرفت
حالا اگر به خودت هم فکر نمي کني
با شمارش آن گام ها
ده سالي جلوتري
گفته بودم
اين دست ها را براي دويدن
آفريده اند.

 

مهين نوروزي:

تو را مي خوانم و هر شب در اين تنهايي تنها تو را جويم
تو اي خورشيد عالم تاب تو را گويم
صدايت مي کنم هرلحظه و مي خوانمت هر دم
تو دانايي ، توانايي ،تو رحماني و والايي
چه گويم من؟ چه گويم ؟ با تو اي يکتاي بي همتا
تو آن هستي که از هر گونه ناپاکي مبرايي
تويي آن گوهر يکدانه عالم
تويي آن نازنين دردانه ي خاتم
تو محجوبي، تو مغفوري، تو مرزوقي و محبوبي
تو اي زيباترين زيبا،به غير از آن، همه دوري
تو را خوانم،تو را گويم،خدايا من تو را گويم
تو اي تنهاترين تنها به هر جانب تو را پويم

 

 

 

Back to Top

2



نجمه نوروزی:/ گراش
دلخسته ام از این تفکر های بی درد
ای زخم خوب خانگی برگرد برگرد!
یادش به خیر آن روزهای دل تپیدن
وقتی کبوتر در نگاهم لانه می کرد
از بس که با پاییز گشتم باورم شد
یک روز دریای دا هم می شود زرد
قد می کشد از بین بیداری و خوابم
تصویر نعشی، شکل من در جاده ای سرد
چیزی به پایان دلم باقی نمانده
پایان تلخ عابری تنها و ولگرد
یک عمر داغ عاشقی مان کشت، اما
می سوزد عشق از حسرت تکرار یک درد

 

موسي نوشادي:

به هرجای اين خيابان که بيندازمت
بلندمی شوی به سنگ
سخت می شوم به اين صلاحيتت
وازاين چشم که تراشه می افتدبه من
ظرف می شوم بخش می شوم صرف صرف
به اوکه باسنگ خيابان کلام می شود
برای مرگ
ودستی بيندازد
بيابيا چادرهای زنان مرده برهوت
وفريادهرچه شرف که به چرخهای فرغونت می ترمزد
بابااين ريش تراش نمی خواهد
برای توکه باصلاحيت من به صدرنشسته ای
به اين قيمت که هرنگاه چقدر....
واين زن چقدربه مردکمک ميکند
واين مردچقدربه من شک ميکند
حتی زيرچادری که من صلاحيتم رانمی شناسم.
 

 

 

زنده یاد منوچهر نيستاني/ کرمان
1315-1360
آثار:جوانه-خراب-ديروز- خط فاصله
دو با مانع- گل اومد بهار اومد

تو- نيستي-( و چه گل ها كه با بهاران اند)
ترانه خوان تو-من نيستم-هزاران اند
نثار راه تو يك آسمان شقايق سرخ
كه گوهران دل افروز شب كناران اند
گريست تلخ كه:«صحراي آسمان خالى ست!»
ستاره هاي در او چشم هاى ماران اند
نشان مهر گياهي در اين كوير كه ديد،
-ز مهر و مه- كه در اين راه رهسپاران اند؟...
-ولي،نه! اين همه الماس گونه-در دل شب-
نه سكه اند كه در قعر چشمه ساران اند؟
همين تلالو الماس گونه، مي گويد،
كه باز، بسته به اميد بي شماران اند...
تو-تشنه كام به صحرا دميده!-دل خوش دار
كه ابر هاي سيه مژده هاى باران اند
نشسته سر به گريبان -كسى چه مي داند؟
كه در سواحل شب خيل سوگواران اند...
اميد ها،كه به دل داشتيم-ميبيني؟-
كه ساقه هاي لگد كوب روزگاران اند...
ترا به مزرع بي انتهاي زرد غروب،
انيس محرم هر روزه كوهساران اند
چراغ جادوي چشمان سبز او روشن!
كه نيك عهد وفا را نگاه دارانند

حاتم نیک یار:/ کرمانشاه
اي چشمهايِ سـبزِ تو همرنگ سيب كال!
اي سـبِ نا رسيده ي امسال و پارسـال!
همسايه ي قديمي شمشادهاي پير
همقدِ هر صنوبر و همپاي هر نهال!
گم گشته ي گذشته ي من , ماضي بعيد
فرداي روزهاي پس از اين , زمانِ حال!
بي تو... كويرِ قافيه ها مي شود غزل
پُر مي شود ترانه ام از واژه هاي لال
... خشكيده سرزمينِ دلم بي حضورِ تو
جاري شو آبشار يقين چشمه ي زلال
جاري شو آنچنان كه مرا پر كني ز خويش
خالي شوم ز وسوسه ي شك و احتمال
زيبا بهارِِ گمشده ي باغهاي سبز
راز حيات عشق در اين دوره ي زوال
من خواب ديده ام...كسي از راه مي رسد
تعبير كن خيـال مرا با دو چشـم كـال
شايد... نگاه سبـز تو بـارانـي ام كـند
حالا كه باد مي وزد از جانب شمـال...

Back to Top

3

فاطمه نیک سرشت :/ جهرم

نذر کردید باران ببارد

شاید از دستتان نان ببارد

نذر کردید دریاچه ها را

تا که با این فراخوان ببارد

یک تحول، تحول بخواهید

تا کی آیین عصیان ببارد

آه تا کی کبود نگاهم

سرخ در حجم گلدان ببارد

کو بلالی در این عصر خاموش

کز لبش عطر قرآن ببارد

من که شاعر شدم تا دو چشمم

خیس اندوه انسان ببارد

شانه ای کو که غم را بفهمد

تا دلم چند دامان ببارد

چتر ها داغدار گناهند

کاش یک ریز باران ببارد


 

 

  1.  محسن نیکنام:
    گس و نارس و كال و تورفته ‎ام
    بهارانه‎ اي رنگ و بو رفته ‎ام
    وچون گونه‎ ي خشك مادربزرگ
    پراز خستگي‎ هاي تورفته ‎ام
    حواشي‎ ي قالي‎ ي پا خورده ‎اي
    گلي نخ‎ نما، رنگ و رو رفته‎ ام
    و چون خلوت خيس يك جادّه
    پر از خاطرات فرو رفته ‎ام
    به حدّي ست نزديكي ‎ام با خدا
    كه تنهايي ‎ام را به او رفته ‎ام
    اگر هم سراغم بيايد كسي
    ‏-درست است يا نه -ب گو رفته ‎ام
    من اين ماه ته‎ مانده از ديشبم
    كه تنها و از هاي‎ وهو رفته ‎ام

 

 

نیکو طیبه:/ شیراز

فرصتي براي گريه نيست
شانه هايم را تکان دهيد
به يادم بياوريد اول بار که گريستم
انگار مادرم نيز
تمام برگهاي باغچه را
از مژه مي باريد
وسالها بعد
پدرم از آن سوي گريه هاي مادر
به جاي عروسک
اسب سپيدي برايم آورد
واين آغاز شاعر شدن دخترکي بود
که ديگر موهاش را دم اسبي نمي بندد
شانه هايم را تکان دهيد
به يادم بياوريد نخستين زمين خوردنم را
که از خراش زانوم
ماهي قرمزي روي خاک افتاد
ومن دريا بودم
دريا
ازپس گريه هاي مادرم
واز دور دست سرزميني که پدرم
چشمهايش را در آنجا گريست
شانه هايم را تکان دهيد
به ياد مي آورم
چشمهاي مردي
که از جمعه بازار هاي عشق آباد/با روسري ترکمني
با تاجي از گلهاي سرخ
مي آيد که عاشقم کند
تا دلم بهانه اي شود زخمهاي دو تارش را
شانه هايم را تکان دهيد
من از خشونت خاک مي ترسم
تنگ آبي روي جنازه ام بريزيد
تا ماهي هاي غوطه ور در ولولاي تنم
تشنه نميرند

محمد علی نيکو منش:/ آستانه ی اشرفيه

من قول داده ام غزلم را نياورم
تا حرف روی حرف شماها نياورم
يعنی که زير خم شدن شانه های باغ
بنشينم و به روی خود امّا نياورم
اصلا قرار بود مترسک بمانم و
ايمان به پا گرفتن رويا نياورم
جانم به تنگ آمده امّا اجازه چيست ؟
آن را بياورم به لبم يا نياورم ؟
ميخواستم که سِقط کنم هر چه شعر را
نوزاد های زنده بدنيا نياورم
امّا نشد عفونت اين چند ساله را
در خود فرو بريزم و بالا نياورم

Back to Top

4

محسن نيکويی:

 

عمری که گذشت يک غزل شاد نشد
بی‌پرده از اسرار ازل ياد نشد
صد فاصله را ساخت شکستيم اما
بغض به گلو نشسته فرياد نشد


****
الفبای وجودم عشق بود عشق
تمام تار و پودم عشق بود عشق
جدايي، بی‌قراري، زندگي، مرگ....
همه بود و نبودم عشق بود عشق

 

علی اسفندیاری (نیمایوشیج)/یوش مازندران*

1338- 1276

خوشي من
مرا ز هر چه که نيکوست در جهان پي آن
به طيب خاطر روشن مدام کوشيدن
خوش است مثل بهائم گريز از ره شهر
چو رود از پي کهسارها خروشيدن
شب دراز نشستن به صحبت ياران
به ياد رفته و ذکر گذشته جوشيدن
ز نان بيخته با گندم سيه خوردن
از آب چشمه کوه «کلار» نوشيدن
شکار کردن و کار و کتاب و گوشه «يوش»
چنانکه زيبد بر مرد، ساده پوشيدن
به کوه، بانگ دلاويز زنگهاي رمه
ز مبدائي که نباشد عيان، نيوشيدن
به نغمه طبري خواندن و برابر آن
در گشاده فرسوده، گاو دوشيدن.
آستارا 3 خرداد 1310

 

 

محمد رضا واحدی:

سهمم از عشق از اين درد سر وامانده
رد پايست که بر ساحل شب جا مانده
دست کم کاش به پا بوسی باران می رفت
اين نم اشک که در حسرت دريا مانده
شور شبگردی باران و شب و شيدايی
ذره ای زان همه در ذهن تو آيا مانده
در هيا بانگ هوسهای دروغين بانو
کلبه ی عشق در اين دهکده برپا مانده
اين حوالی همه از قصه ی ما بو بردند
سهمم از عشق دلی بود که رسوا مانده ۰
 

 

 

محمد واعظی:

آني

خط مي‌خورد دو چشم تو ازروزگارمن!

خط مي‌خورد شکوفه گی ات نو بهارمن!

با هر سلام تو به سلامت روم سفر

آئينه، عكس، دفتر تو هم قطار من

انگشت‌ها و ساعد تو در مدار خويش

يك پنجره پرنده نشسته كنار من

آني به هم بيا كه دل از دست مي‌رود

يك دسته گل رسيده به من آبشار من !

از روم وچين وهرچه كه از اين قبيل هست

سر مي‌سپارمت به تو اي قند هاي من

شب دانه دانه عكس تو را گريه مي‌كنم

با خون دل نوشته به چشمت اناد من

 

 Back to Top

5

سیمین دخت وحیدی:/ جهرم

آثار:مجموعه شعر: هشت فصل سرخ و سبز/اين قوم ناگهان/
حس می ‏كنم زندگى را...

مولاي من تلاوت باراني تو سبز
دنياي پاک و روشن و عرفاني تو سبز
پيچيده بوي سيب بهشتي به خانه ات
اي خانه معطر و نوراني تو سبز
آئينه خيال تو روشن چو آفتاب
دستان مهر پرور و قرآني تو سبز
خواندي مرا به فصل تماشائي حضور
اي تا هميشه رنگ بهاراني تو سبز
مثل نگاه هر شب دريا پذير من
باشد نگاه سرکش و طوفاني تو سبز
بهت کبود چشم من از معجزات تو
گاهي شود به رنگ مسلماني تو سبز
گل هاي آرزوي تماشائي ام شود
مثل نماز خالص و طولاني تو سبز

 

 

 

وفا منده نژاد:
اي آفتاب نگاهت ، همسايه ي آخرينم
من بي تو مي ميرم اينجا ، با تو فقط اين چنينم
ديري ست شب هاي عمرم ، تفسيري از بودن توست
در قلب من ريشه داري ، اصلاً تويي جانشينم
افسوس چيزي نمانده در ازدحام كلامم
من يك سبد حرف دارم ، اما پر از نقطه چينم
وقتي تو رفتي غزل مُرد ، آيينه ها هم شكستند
عمري ست مثل غزل ، من ، در لحظه ي واپسينم
من زنده ام با نگاهت در كنج موهوم تاريخ
اي آفتاب نگاهت همسايه ي آخرينم

 

زهرا ولي پور:*

برای يک پدر...
برای تو نوشته ام ٬ برای تو ٬ فقط همين
هنوز شاعرم پدر ٬ شبيه تو ٬ مرا ببين
****
...وصندلی برای من ٬ هميشه در مقابلت
و يک صدای مهربان ٬بيا دوشنبه ماندالين
و پرت شد به سمت تو تمام هر چه داشتم
به شکل نطفه ای تمام٬وبعد رشد يک جنين
دوباره می شوی ــ پدر ــ دوباره ليز می خوری
برای سيب يک غزل٬به روی دامن زمين
****
...و می روی دوباره تو٬دوباره لنگ می شود
نوشته های بی پدر ٬ و زندگی ماندالين
دوشنبه ها گذشت و من٬چشم به راه مانده ام
هنوز عاشقم پدر ٬شبيه تو٬فقط همين...
 

 علی اصغر ولی زاده یادکوری:

 « بعثت»
من خسته به سويتان آمده ام
اي صندلي هاي خاموش
و رازهاي نگفته ي آدميان
که نمي شود با اين همه درخت و سايه
تنها ماند
مرا فرستاده اند
که
سکوت کنم
و اولين پيامبر ساکت زمين
همين برايش کافي است
که روبروي تو بنشيند و
درخت و سايه را بهانه کند.
اين سکوت
رسالت پيامبري من است،
که از ازدحام سايه ها متولد شده ام
من مبعوث نشده ام
که تمام سنگ ها
تمام صندلي ها
تمام سايه ها
متولد شده اند.
سکوت کنيد
پيامبر شما رسالتش آغاز شده است.

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back