NEXT Back

سایت سوشلیغا

      

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه44

  1. 1- پریسا مقصودی، هاشم مقصودی، علی مقیمی، مریم ملکدار

  2. 2- داوود ملک زاده، بهنام ملکی، مهدی ملکی، یگانه منجمی

  3. 3- حسین منزوی، حیدر منصوری، جواد منفرد، حسین منوچهری

  4. 4- هادی منوری، رضا موزونی، انسیه موسویان، اسماعیل موسوی

  5. 5- حافظ موسوی، عباس موسوی، علی رضا موسوی، کبری موسوی

  6.  


1

 پريسا مقصودي:

صداي چرخ خياطي، صداي شستشوي ظرف
صداي فوتبال بچه ها در كوچه روي برف
تمام چيزها عادي ست جز لمس كليد و در
صداي پاي تو، تك سرفه،ايجاد سكوتي ژرف
زني هم گربه آسا مي پرد مي ليسدت با عشق
و ديگر هيچ جز حرف و نيازِ حرف پشت حرف
تمام خاطراتش،ميوه،شيريني،تعارف،چاي
ندارد ديدنش سودي،ندارد حرف هايش صرف
دوباره مي روي تا كي باز لبريز برگردي
شبي شايد پس از باران و يا روزي سراپا برف

هاشم مقصودی :
فريادمان
در تور تنيده ي عنكبوت غلطيده است
خراشي سرخ
از حنجره تا فلق ره مي پويد
خورشيد در گلوها بخون نشسته
و درد
در ناله زخم
جوانه مي زند
و اكنون درختي از شاخه هاي فرياد و رنج
بر گوش كهكشان پير
نعره كنان
...
عنكبوت
خواب سكوت مي بيند !
 

     

علي مقيمي:/ اهواز

شيوا (۱ )
تا كه بياسايم
دست بر پيشاني ام نه
كه آهوي رميده را
به رنگ تيره مي بينم.
اينجا كه
آب قاعده زمزمه را مي داند
عبور مه
راه بر ارابه مي بندد.
شيوا (۲ )
نگاه ارابه
از شانه ي طارمي
چقدر مانده است
كه از صراحت آب بنوشم و
ببويم
انگشتري از دهان ماه
حالا كه در ديده ام
كبوتري مي چرخد.

مريم ملكدار:

قلبم ادامه خواهد داد ...
نه آسمانی ؛ نه پری ؛ اهل همين حوالی ام
ولی هميشه تا هنوز غريب اين اهالی ام
چنان سکوت کرده ام که مردمان اين ديار
گمانشان رفته که من آدمکی سفالی ام
هنوز روی سر من علامت سؤال توست
چگونه يک نگاه تو کرده ز ِ خويش خالی ام ؟
شنيده ام صدای تو مرا به خويش خوانده است
نگو ... نگو که تا ابد اسير خوش خيالی ام
اگر چه بی ستاره از ضيافت تو رفته ام
از تو چه پنهان که هنوز عاشق و دستِ خالی ام
من با زمان می پژمرم ولی چه خوب مانده است !
شاخه گل مريم تو کنار خردسالی ام
کار به دستم می دهد آخر شبی نگاه تو
عشق به ما نيامده ... اين شده خوب حالی ام

Back to Top

2

داوود ملک زاده:
تونل‌هاي بن‌بست
دوشيزه يا بانو
ـ فرقي نمي‌كند ـ
حتا انگشتري و تاتو
كافي نيست!
رنگ عوض مي‌كند همه چيز.
اين‌جا سر ِ گردنه است
و تونل‌هايي كه «ورود ممنوع» دارند!
گاهي لازم است
بي‌پرده سخن بگويي.
*
اصلن چه فرقي مي‌كند،
دوشيزه يا بانو؟!
سوزن‌بان مي‌گفت:
«قطارهاي زيادي
از پشت گردنه و تپه‌ها مي‌گذرند
و ما بي‌خبريم!»
16/1/1385
 

 

سيد بهنام ملكي:

اگرچه زردِ زردم ، مثل پاييزم، غزل بانو!
به پای هر کس و ناکس نمی‌ريزم، غزل بانو!
به چشم نرگس مستت؛ نگاه خيس بارانم
نمی‌نوشی مرا! شايد غم‌انگيزم غزل بانو!
شبی در بيستون با ضجه‌های تيشه می‌خوابم
و از اين خواب شيرين بر‌نمی‌خيزم، غزل بانو!
لباس کهنه‌ام، با وصله‌های زشت بدنامی
بيا بر ميخ تنهايی بياويزم، غزل بانو!
غروب و غربتی ديگر، سراپا خسته ام خسته
چگونه از غزل - از تو - بپرهيزم؟ غزل بانو!
کبوتر در قفس در حسرت پرواز می‌ميرد
و من از آسمان، لبريز ِ لبريزم، غزل بانو!
 

 

مهدی ملکی:

پيش شما آئينه ‎ي بدناميم امشب

چون لحظه‎ هاي سرخوش خيّاميم امشب

يك شيشه مي چون اشك عاشق صاف مي ‎خواهم ‏

تا بشكنم تنگ سفال خاميم امشب ‏

چون قايقي بي ‎سرنشين زنجيري موجم

اوجم، فرودم روح ناآراميم امشب

جامي دگر پركن ازين معجون كه مي‎ خواهم ‏

پايان دهم بر دفتر ناكاميم امشب

بگذار تكفيرم كند هركس كه مي‎ خواهد

بگذار هشياري نباشد حاميم امشب

چون تاك بر دار مجازاتم بياويزيد

جامي دگر پركن اگر اعداميم امشب   


 


 

 

يگانه منجمي:

 آب ، بابا ، نان ... بابا نان ندارد
سارا و دارا دارد اما نان ندارد ...
سارا تو يك دفتر پر نان نوشته ،
داري ولي باباي تو ، آن هم ندارد
سارا بگو يك جمله كه نان داشته باشد،
خانم معلم سفره ما نان ندارد...
هر چند هر شب مشق من نان است و بابا
باور كنيد باباي سارا نان ندارد ...
باباي سارا زير باران پاي پياده ،
آمد ولي در كوله بارش نان ندارد؛
سارا شكم خالي ولي دفتر پر از نان ،
خوابيد زير سفره اي كه نان ندارد...
 

 

Back to Top

3

حسین منزوی:/زنجان

تولد 1325

آثار:ترجمه منظومه ترکی «حیدر بابا»-با عشق در حوالی فاجعه

 -این ترک پارسی گوی-از شوکران و شکر -

با سیاوش از آتش -از کهربا و کافور -

از ترمه و تغزل -به همین سادگی -با عشق تاب می آورم

 -این کاغذین جامه -از خاموشی ها و فراموشی

-تغزلی در باران-صفرخان/...

خيال خام پلنگ من بسوي ماه جهيدن بود

وماه را زبلندايش به سوي خاک کشيدن بود

پلنگ من- دل مغرورم- پريد وپنجه به خا لي زد

که عشق- ماه بلند من- وراي دست رسيدن بود

گل شکفته خدا حافظ،اگرچه لحظه ی ديدارت

شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري - موازيان به ناچاري

که هر دو باورمان زآغاز به يکدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده،دوباره زنده نشد، اما

بهار در گل شيپوري،مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم وعمرم،شرنگ ريخت به کام من

فريب کار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم انگيزي که کرم کوچک ابريشم

تمام عمر قفس مي بافت،ولي به فکر پريدن بود  

 

    حیدر منصوری:

    انداخت باز آب دهان را به رود ها

    یعنی تمام شد همه بود و نبود ها

    کبریت زد دوباره به سیگار و باز هم

    شاعر کشید خاطره اش را به دود ها

    انگار روز اول اردیبهشت بود

    وقتی طلوع کرد سلام و درود ها

    آنروز...،روز بعد ، دو سه هفته بعد تر

    گل کرده بود خنده و گفت و شنود ها

    اما چه زود عشق به تلخی تمام شد

    نفرین به عاشقیّ و فراز و فرود ها

    آن حرف های هفته ی اول قشنگ بود

    آن فحش های هفته ی آخر چه بود، ها

    کبرت زد دوباره به خود باز شاعری

    یعنی تمام گشت از این پس سرود ها

 

 

جوادمنفرد:/ رشت

من چه سودي ديدم از گل بودنت اي نازنين
جاي تو حتي علف ها را ببويم بهتر است
گشته بود آب وضويم قطره هاي شبنمت
زير باران دست و رويم را بشويم بهتر است
بيت بيت اين غزل لبريز از ناراحتي است
بيش از اين از حال و روز خود نگويم بهتر است

  1. بـــه نام خــــــــداوند چشــمان تو
    حسین منوچهری:

  2. بـــه نام خــــــــداوند چشــمان تو      
    خدای هنرمنــد چشمان تو
    همان که جهان را چنان ساخته ست
    که باشد خوشايند چشمان تو
    همــــان که خودش مانده تو کيستی
    ودرچون ودرچندچشمان تو
    نگــــــاهی و آهـــی و بی اختيــار
    دل افتاد در بند چشــمان تو
    به هر گونه می خواست ما را کشيد
    نگـــاه توانمند چشمـان تو
    و هر گونه می خواست ما را کشيد
    نگــاه هنرمند چشمان تو
    گرفتـند از کـــاسه ی چشـــمهـام
    گدايی لبخند چشمان تو
    کجـــا را بگــردم که پيدا کنــم؟؟
    دوخورشيدمانندچشمان تو

     


 

 

Back to Top

4

هادی منوّری:

آثار:مجموعه شعر«اولین فصل زمین»/و...


الا یا ایها الساقی چرا اینقدر بی دینی
لبان از عطش تزکنده ی ما را نمی بینی
دچار وحشتم از این همه فردای نا ممکن
چرا از خوشه ی انگور چشمم دل نمی چینی
گناهم چیست، یا حدّم بزن یا بگذر از جرمم
بگو اهل کدامین مسلکی اهل چه آئینی؟
الا یا ایها الساقی تر از میخانه ی حافظ
مبادا غم بیندازد به روی چهره ات چینی
به فتوای دل آتش مجازی می حلالم شد
تو نقل گفته از ما می کنی هرجا که بنشینی
به من هم می بنوشان مثل مردان خراباتی
خدا اجرت دهد گر خدمتی کردی به مسکینی
اگر امشب ننوشانی، مرا میبینی از غیرت
به آتش می کشم پیمانه هایت را به نفرینی
 

رضا موزوني:/ گيلان غرب
ميان دشت آرزو به انتظار مانده است
نگاه سرد شاخه اي که بي بهار مانده است
و پا نمي نهد کسي به کلبه‌ي صداقتم
دلم غريب و بي نشان در اين ديار مانده است
بيا دمي نگاه کن شهيد دشت عشق را
که قامت تکيده اش به روي دار مانده است
و دست پر محبتي دگر نمي کشد کسي
به يال اسب خسته اي که بي سوار مانده است
اگر چه رفته اي ولي نشان چشم آبيت
ميان کوچه ي دلم به يادگار مانده است

 

انسيه موسويان:/تهران

مردی که بر فراز زمان ايستاده است
غمگين ترين مسافر تنهای جاده است
شب در عبور... جاده پر از وحشت و هراس
اما هنوز مرد مسافر پياده است
او را به شب چه کار و به اين ابر های تار؟
او چون نگاه آينه ها صاف و ساده است
مستی گرفته خوشه ی انگور از لبش
همراز عشق و هم نفس جام باده است
پاييز می وزد و نهال جوان من
چون کوه در هجوم خزان ايستاده است
تنها نه ايستاده که در بارش تگرگ
چون شاخسار سبز غزل غنچه داده است
با بالهای خسته به خورشيد می رسد
پرواز روشنش به من اين مژده داده است...
 

 

اسماعیل موسوی:
اين عادت است از ابتدا کم می‌آورم
نزديکِ "می‌رسم به شما" کم می‌آورم
جمعه؛ هوای کوچه که بارانی است باز
من در هوای جمعه تو را کم می‌آورم
از پشت سر کسی به صدا می‌نويسدم
با اين که می‌رسم به صدا، کم می‌آورم
حالا تو هستی و من و يک پنجره سکوت
از قصد نيست، نه! به خدا کم می‌آورم
تو توی دفتر شعر من جا نمی‌شوی
پرواز می کنی به هوا ... کم می‌آورم
گنجشک، شعر، آدم و خرما؛ قشنگ نيست؟!
نه! عصر پنجشنبه کجا کم می‌آورم؟؟
دوباره انتهای غزل گريه‌ام گرفت
يک شب بيا بگو که چرا کم می‌آورم!!!

 

 Back to Top

5

حافظ موسوي:

غمگين كه مي شوي
مه از تمام دره هاي جهان
سوي خانة ما مي ايد
يك لحظه پشت پنجره مي ايستد
و بعد
آرام آرام
اتاق ها ، آشپزخانه ها ، ميز
و ما همه
محاصره مي شويم
در رطوبت مه
و بعد باران قطره قطره به پاي تو مي افتد
حالا تمام خانه انگار روي آب مي رود
تا روز هفتم خلقت . . .
بايد پرده ها را كنار بزنم
شايد فردا
روز آفتابي خوبي باشد
 

 

 

 
عباس موسوی:

حالا که عصای موسا به دست قارون است.
حال که ابراهيم فقط برج سازی ميکند
حالا که مريم دلش را نه در جلجتا
که در سينما فلسطين جا گذاشته است.
حالا که فرشته ها
با دسته ای پانصدی...
٫٫٫
خطيب نماز جمعه ميگفت:
تکه ای از کشتی نوح پيدا شده.
روی آن حک شده تايتانيک.
 

علي رضا موسوی:

تمام شد تمام شد تمام شد تمام ... نه نمی شود
به سادگی تمام عشق ناب من حرام ... نه نمی شود
تمام زندگانی ام تويی تويی هزار دفعه گفته ام
نگو به من تمام زندگانيت تمام ... نه نمی شود
ـ تمام من ـ قسم به روی ماه آسمان نشين پاک تو
پلنگ دلسپرده بر شمايل تو رام ... نه نمی شود
هزار و چند نامه از بهشت هم اگر به دست من رسد
دلم به وعده های آبدارشان که خام ... نه نمی شود
رهای آسمان صاف چشم های آسمانی شماست
نگاه من دگر اسير رنگ و بوی دام نه نمی شود
نوشته ام برای من يکی دو خط نگاه تازه پست کن
نوشته ای و پست کرده ای به من سلام نه نمی شود
دخيل بسته ام دلی شکسته بر ضريح گيسوان تو
رها کنم بدون استجابت دعام ؟؟نه نمی شود
در انتهای شام گيسوان تو رخت چو صبح می دمد
نمی شود هميشه شب بياورد دوام نه نمی شود
کشيدن رخ تو آرزوی شاعران عاشق است ليک
چنين که می وزد سموم وحشی جذام نه نمی شود

 کبری موسوی قهفرخی:
افتاده است قرعه ی پایان به نام من
من را تمام کن غزل ناتمام من
پشت نقاب های خودم گم شدم بگو
پیداست واقعیت من در کدام من؟
هر صبح از شمیم تو لبریز می شدم
این بود راز زمزمه ی عطر فام من
ای شعر سبز گاه گداری نگاه کن
چیزی نمانده است به زرد مدام من
در این سکوت تیره – خدا را – غزل بخوان
شاید ستاره ای بنشیند به بام من
اما نه ... می روم که ز چشم تو خوانده ام
بدرود بوده است جواب سلام من

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back