NEXT Back

سایت سوشلیغا 

    

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 34

  1. 1- عطیه علی نقی، جلیل عمران پور، الهام عمومی، حبیب عنبری

  2. 2- مریم عندلیب، احمد عندلیبی، وحید عیدگاه، قباد غفاری

  3. 3- آزاده غلامی، حدیث غلامی، غلامرضا فاتحی، پروانه فتاحی

  4. 4- محمود فتوحی، رحیم فخار، محمد فخار زاده، مسلم فدایی

  5. 5- شیوا فرازمند، مرضیه فرج زاده، مهدی فرجی، فروغ فرخ زاد

  6.  


1

عطيه علي نقي:

جوجه قافيه ها
دوباره مرغ غزل کُرچ می شود.؛ پاييز
و جوجه قافيه ها - جيک جيک - دانه بريز!
- تَلَق- و پوسته ی بغض من ترک خورد و ...
سَرَک کشيد به دنيا، قصيده ای ناچيز
مترسکی که بنا داشت شاعری بشود
نشست و کاشت خودش را درست در جاليز
[که فصل بعد برويد شبيه خربزه ای
که فصل بعد... شبيه خري،! بزی ، هم نيز]
که فصل بعدبرويد...که فصل بعد...ولی
گمان کنم که بماند به روز رستاخيز
- ملخ نشسته به باغم ٬ به هر چه کاشته ام-
گلوی مزرعه ام را جويده اند. و ...نيز
دوباره چشم تورا دور ديده اند انگار
کلاغ های مزاحم،حسود و هرزه و هيز.
 

جلیل عمران پور:

وقتی که تازیانه به پایان نمی رسد
زخمی که زهر دیده به درمان نمی رسد
تا دست روشنی نفشانی ز آسمان
هرگز نگاه باغ به باران نمی رسد
تا واژه واژه حنجره آکنده از شب است
شعرم به لحظه های چراغان نمی رسد
یک سمت عشق ، سمت دگر تشنگی ، فراق
یعنی به هم رسیدن عریان نمی رسد
اهرام چند گانه تو ، شنهای برده ما
تا کی دعا به گوش خدایان نمی رسد
روزی که نور فقر تو لبریز تر شود
دیگر صدای خانه به ایمان نمی رسد
وقتی که تازیانه به پایان نمی رسد
تاریخ میوه دادن انسان نمی رسد

 

     

الهام عمومي:

آمد شبي گلواژه هاي دفترم را برد
تنها گواه شعر هاي آخرم را برد
چشمم به شوق فرصت دريا شدن مي سوخت
حتي نگاه تشنه ي خاكسترم را برد
در وسعت سرد كويري خشك و بي باران
پرواز كرد و حسّ آرام و ترم را برد
اينجا ميان فرصت ترديد ها ماندم
وقتي تمام لحضه هاي باورم را برد
جايي كه حتي خوشه اي گندم نمي روئيد
آن دست هاي خسته ي نان آورم را برد
آمد ميان دفتر شعرم شبي آرام
اي واي دستي پاره هاي پيكرم را برد

حبیب عنبری:/ کنگاور

اي غزل ترين من در کتاب زندگي !

گم نمي کنم ترا در شتاب زندگي !

بي تو لحظه هايم از طعم تيرگي پُرند!

با تو کرده ام عزيز ! انتخاب زندگي

زندگي لبالب از شعر ناب چشم توست

تو هميشه با مني اي شراب زندگي !

روزهاي عمر من بي تو پر کسالتند

تشنه ي شب توام اي تو آب زندگي !

آسمان من فقط سهم بال ناز توست

گم نمي کنم ترا در شتاب زندگي !

 

Back to Top

2

مريم عندليب:

گريه هاي دم به دم ، ناله هاي در به در
اشك هاي بي امان ، ضجه هاي بي اثر
خنده هاي زوركي ، غصه هاي بي ريا
وعده هاي پوچ پوچ ، شكوه هاي بي ثمر
طعنه ها... كنايه ها...زخم هاي نا گزير
دشنه هاي مردم و درد هاي بي خبر
واژه هاي نا اميد ، سطر هاي سوت و كور
هي مدام زمزمه :" اين قضا و آن قدر"
روز هاي غم زده ، لحظه هاي بي هدف
اين تمام قصه بود بي حضور يك نفر
 

 احمد عندليبي:

((سفر که وسوسه ميشد قطار عاشق شد
وايستگاه پر از انتظار عاشق شد))
نگاه...دود...مسافر...و نم نم باران
دلم چو کوپه عشق و سوار عاشق شد
چقدر مرد مسافر به ما دو تا خنديد...
و يک ستاره دنباله دار عاشق شد
زن مسافر خسته که مقصدش گم شد
در آن دقايق بی اعتبار عاشق شد
***
...صدای سوت قطار و دو دستمال سپيد
((سفر که وسوسه ميشد قار عاشق شد...))
 

 

وحيد عيد گاه:
و خواست با تو بماند سفر اجازه نداد
قضا كنار مي آمد قدر اجازه نداد
پرنده خواست اجاره نشين شود تا شوق
عيال وار بماند سفر اجازه نداد
به قله تو دو گز راه داشت كوه نورد
رسيد يمن از آن بيشتر اجازه نداد
تو ماه بودي و او حوض شب نشين حياط
دلش تپيد وضوي سحر اجازه نداد
و خواست دوست بدارد تو را شبيه گلي
نياز هاي حقير بشر اجازه نداد

 


 

قباد غفاری:/ فرخ شهر
تواد 1326

زخمي ترين كبوتر بي آشيانه ام
عاشق ترين پرنده ي بي آب و دانه ام
در روزهاي غربتم اي آشناي عشق
خون مي چكد بر آتش دل از ترانه ام
خالي مباد از نفست سبز آسمان
اي آبي تمام! تو هستي بهانه ام
بر شانه ام ببار ببار اي مسيح ابر
تا بشكفد دوباره گلي از جوانه ام
در موج خيز وحشت و درياي بي كسي
زورق شكسته حاشوي دور از كرانه ام
 

 

 

Back to Top

3

آزاده غلامي:
من همون ....
من همون كوچه بارون زده توي كتابم
كه گذر كردي تو از اون توي خوابم
من همون منتظر شنيدن جوابت اما
تو منو نديدي و جواب ندادي به سلامم
من همونم كه نبودم واسه تو فرقي نداره
آخه من دفتر گم گشته پاييز و بهارم
من همون راز نگفتم ، من همون سكوت نابم
يه علامت سوالم ، يه سوال بي جوابم
من همون سيم هاي فرسوده اين كهنه گيتارم
كه ديگه حتي خودم از صداي خودم بيزارم
آره من برگاي پاييزي زردم
كه هميشه زير پاي رهگذر له مي شم
اما بي كلامم



 

 

حديث غلامي:

در هیات پروانه ای در کافه ای تاریک
از لا به لای صندلی ها می شوی نزدیک
من حرف هایم قرمز مایل به نارنجی است
محصور در کمرنگی ی خط لبی باریک
دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم
شاید سه ساعت روزها در کافه می مانم
سیگار کنتم روی میز از درد می سوزد...
این روزها باید کمی هم روسری ها را...
آقای صاحب کافه دارد مشتری ها را...
شال سفیدم را جلو می آورم شاید
اصلا نبینم خنده ی دور و بری ها را...
حالا خودم با چای لیمو جشن می گیرم
تا حسرت مهمانی جن و پری ها را...
از پشت عینک آسمان ابری تر از پیش است
شاید بیایی یک دفه...دور و بر "شیش" است
اما تو که این کافه را اصلا نمی دانی
یک کافه ی بی روزنه پایین تجریش است
سیگار کنتم همچنان از درد می سوزد...
پروانه ای سر می رسد آهسته و غمگین
مثل سلامی زیر لب ...آرام و سر سنگین
پر می زند تا روی میزم ...تا ته چاییم
با بغضم از توی گلویم می رود پایین
پروانه ای که بال بالش مثل تو رنگی است
پروانه ای که مثل من در اوج دلتنگی است...
از کافه بیرون می زنم ، بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم ،
بی تو هوا خوب است!

غلامرضا فاتحي:/ فرخ شهر

تواد  1349
اي دوست كمي با دل ما راه بيا
با خواهش من نه كه به دلخواه بيا
تا شعر سلامت برسد تا مقصد
با من دو سه بيت دگري راه بيا
اي مركز منظومه ي تشبيه به نور
خورشيدترين كنايه از ماه بيا
من چند غزل پيشتر از اين گفتم
دلواپس شاعران بي آه بيا
آنقدر نيا تا كه فراموش شوي
بعدش به سر صبر تو ناگاه بيا
هرچند كه ما پشت نموديم به تو
محض گل روي عشق كوتاه بيا
يك شام سه شنبه... جمكران... دلو دعا
اي يوسف مصر بر سر چاه بيا

  1. پروانه فتاحی طاری:

  2. دختر دريا
    زنجيره هاي وفا
    حلقه در حلقه
    گرد هم
    چون گردنبندي از صفا
    مي نشيند روي گردن دختر دريا
    دختر دريا مي خندد
    چون گل خندان
    و در ميان خنده ها
    مي ريزد
    از برق نگاهش
    رشته رشته مرواريد
    مي سازد خانه اي
    آن سوي دريا
    بامش صدف هاي دريا
    در و ديوار و پنجره اش ، دانه هاي مرواريد

Back to Top

4

محمود فتوحي:

جغرافياي شعور
امشب شيشه هاي شراب
آشوب مي كنند
و تو تنها شعر مني
و چشمانت جغرافياي شعور من
كوچه باغ چشمانت
چشمه سار عسل
و آبشار گيسوانت
شامگاهي شوق انگيز
بر شيار شور انگيز گونه هات
اشتهاي بوسه جاري مي شود
و از لبانت
شير و شراب وعسل
بر قله ي قاف
روبروي باغ عدن مي نشينم
و هژده هزار سال زيبايي موعود را
به زير چشم خويش مي كشم
وقتي از تو نگاه مي دزدم

رحیم فخار*(مرودشت):

((خود کشی))
- قاضی:شروع جلسه بدون مقدمه
من حرف می زنم وتو عین مجسمه
تو پشت میز شاعریت عاشق منی
بی بوسه بی معاشقه حتی مکالمه
اما دوسال بعد پس از شعر های تو
من : دادگاه جلسه آخر محاکمه
- قاضی:تو متهم به قتل ... که با قرصهای مرگ...
در سالگرد عقد... که مقتوله:فاطمه
-اما چطور من که کسی را نکشته ام
فریاد می زنم نه به قرآن، به فاطمه
(لعنت به هر چه عاقد و نفرین به شعرهات)
دوشیزه صبیّه ، عروس مکرمه
این بار آخر است ...و گفتی ((سفر بخیر))
گفتی ((بله)) ... و بعد تو با لحن زمزمه
- من زنده ام
تو آمده ای دادگاه من
از شعر های تلخ و پر از ترس و واهمه
قاضی بلند میشود و حکم تبرعه
حالا بلند می شود از جمع همهمه
از خواب می پرم نگران صبح روز بعد
من یک جنازه ام و تو عین مجسمه
یک شعر تلخ از تو به جا مانده ((خودکشی))
(( با این دلای یخ زده جامون جهنمه))

 

 

محمد فخار زاده:/ شیراز
سکه می دهند
باج می دهند
غافل از اینکه موج های دیگری
مرا به اوج می برند
ای امام عاشقانه ی من
یک نگاه آشنای تو
غصه ی مرا تمام می کند
موجی از صدای تو
روح سرکش مرا تا همیشه رام می کند
این شکسته را مرانی از درت
جان مادرت. 

مسلم فدایی:
غزل لبخند
لبخند تو در آينه رنگين كمان در آب
يكبار ديگر آينه يكبار ديگر آب
تكرار نام هاي تو را مشق مي كنند
آوازهاي با هم اين ماهيان در آب
دلتنگ مثل شيشه عطري به زير سنگ
كوتاه مثل دايره هاي تهي بر آب
بهتر بگويم آينه پيش تو دختري است
با گونه هاي قرمزي از شرم و اضطراب
پروانه هاي نازك خشكيده را به ناز
پر ميدهي و مي چكد از لاي دفتر آب
هر صبحدم به ياد تو گويي فرشتگان
پاشيده اند روي سر و صورت در آب
من خواب ديده ام كه تو پاييز مي رسي
بيرون من و تو چتر بدستيم و شرشر آب
هر روز دوره مي كنم اميد خويش را:
از اينور آفتاب مي آيد از آنور آب
يخ بسته است تا به صداي تو بشكند
لاي گلوي اين كلمات محقر آب
در مي زنند مي دوم اما تو نيستي
... بهتي سراسر آبله... بغضي سراسر آب
درهاي منتهي به تو را گل گرفته اند
ديوارهاي ممتد اين خانه خراب
حتي اگرچه تلخ ولي كاش ميوه داشت
گويي نخورده اين دو درخت تناور آب
دست من و تو كاش به هم جوش خورده بود
يا كاش هر دو گم شده بوديم در سراب
اصلا من و تو كاش به هم زل نمي زديم
در روزگار قحطي نان و گل و شراب

 

 Back to Top

5

شیوا فرازمند:

  « نقاش »
مرا شبیه خودم مثل یک ستاره بکش!
شبیه من که نشد خط بزن دوباره بکش
مرا شبیه خودم در میان آتش و دود
شبیه چشم و دلم غرق صد شراره بکش
و بعد دست بکش بر شراره ام یک شب
بسوز و قلب مرا پاره پاره پاره بکش
و زخم های دلم را ببین و بعد از آن
لباس بر تن این قلب بی قواره بکش
بخند!خنده ی تو شعله می زند بر من
بخند و شعله ی من را به یک اشاره بکش
برای بودن من عشق را نشانه بگیر
و خط رد به تن هرچه استخاره بکش
ببین ستاره شدم با تو ای بهانه ی من
مرا شبیه خودم!مثل یک ستاره بکش!

 

 

مرضيه فرج زاده:

شبيه نامه ي آخر مچاله ام نکني
و يا به فرصت ديگر حواله ام نکني
قسم بخور به تمام ارادتت به قلم
دوباره سوژه ي داغ مقاله ام نکني
به من بگو که مرا مثل نامه مي خواني
نخوانده راهي سطل زباله ام نکني
و مهر باطله را بر وجود من نزني
به بايگاني قلبت حواله ام نکني
و من کنار تو از روي ميز افتادم
کنار پای تو هستم بپا له ام نکنی

مهدی فرجی:
من سنگ شوره زارم و گويا زمانه اي
اينجا کشانده است مرا رودخانه اي
يا شايد آن پرستوي پيرم که عاشقي
نگذاشت دست وپا بکنم آشيانه اي
يا تاک بي بري که براي شکفتنش
ناچار جز بهار ندارد بهانه اي
يا تخته پاره اي که گرفتار موجم و
هرگز مرا قبول نکرده کرانه اي
***
تنهايي من از خود تنهايي ام پراست
در بي نشاني است که دارم نشانه اي
چيزي نمانده است که ديوانه ام کند
ترس مترسکانه ام از موريانه اي
اينجا کسي صداي مرا پس نميدهد
پاي کدام کوه بخوانم ترانه اي



 

 
فروغ فرخراد:/ تهران

1314- 1345

این شعر را برای تو میگویم
در یک غروب تشنه تابستان
در نیمه های این ره شوم آغاز
در کهنه گور این غم بی پایان
این آخرین ترانه لالاییست
در پای گاهواره خواب تو
باشد که بانگ وحشی این فریاد
پیچد در آسمان شباب تو
بگذار سایه من سرگردان
از سایه تو دور و جدا باشد
روزی به هم رسیم که گر باشد
کس بین ما نه غیر خدا باشد
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
آن داغ ننگ خورده که می خندید
بر طعنه های بیهده ‚ من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که زن بودم
چشمان بیگناه تو چون لغزد
بر این کتاب در هم بی آغاز
عصیان ریشه دار زمانها را
بینی شکفته در دل هر آواز
اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدرتر ز خار بیابانند
اینجا نشسته بر سر هر راهی
دیو دروغ و ننگ و ریا کاری
در آسمان تیره نمی بینم
نوری ز صبح روشن بیداری
بگذار تا دوباره شد لبریز
چشمان من ز دانه شبنمها
رفتم ز خود که پرده بر اندازم
از چهر پک حضرت مریم ها
بگسسته ام ز ساحل خوشنامی
در سینه ام ستاره توفانست
پروازگاه شعله خشم من
دردا ‚ فضای تیره زندانست
من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
می سایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را
با این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back