NEXT Back

سایت سوشلیغا

    

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 31

  1. 1- محمود طراوت روی، ایمان طرفه، غلامرضا طریقی، وحید طلعت

  2. 2- سمیه طوسی، قادر طهماسبی، خیام ظهیری، رضا عابدین زاده

  3. 3- نیما عابد، مهدی عابدی، عباس عابدینی، عارف عسین

  4. 4- ابوالفضل عارفی، زینب عامری، امیر عاملی، جمال عاملی

  5. 5- ایرج عبادی، عباس عبادی، حسین عباسیان، علی رضا عباسیان

  6.  


1

 

محمود طراوت روي:

دروازه باز کنيد
(بسته باشد اگرشد)
و ميخ کُنيدَم برلوح ِ ورودی ش
(نيمی ازتو وُ
نيمی از من اگرشد)
حالا می توانی ستاره وسوزن بريزی و
جنازه جار بزنی هی مثل ِ مادرْ مرده ها.
(به من می گويی)
وگلوم اگرشد
گنجشک و
اگرشد
گهواره باشد اگرشد.
(دارد خوابِ ديشبِ من شکل می گيرد)
:
گرفته ام تمام ِ تا شيراز و تا سرباز می چکد حرارتِ تا دستات...
اين موميايی نه جای خودش می شی ند
نه می رود جای من آن بالا !
من، سر از کدام سردابه در بياورم بيرون ؟
من، از کدام در، دَهَن در بياورم بيرون؛
من سال ِ هفتِ کبيسه ؟
[ سال ِ هفتِ کبيسه] اگر شد
کبوتر بگذاريد و اگر شد
زن ها بر دو سوی صحنه اگر شد
بنشينند و پروانه اگر شد
پيله بترکاند روی شکم هاشان.
:
وَ قَدَسَِ اللهُ نَفْسُه الزکيه ــ مادرم ـ سال ِ هفت ِ کبيسه مرا زاييد
با زانوانی که از ارتعاش ِ آمدنم عاشق بود
وعجيب از کشاله ی عريانش بوی بنفشه می آمد
( حديث ِ دار و دايره را آنجا شنيدم
از شيب ِ تند ِ ران هاش که می افتادم )
و لخته بسته نبود بر پوستم سرخ ِ گونه هات ْ هنوز که شدم خون ِ زنانگی ش.

:
و جهاز ِ شترها شکوفه باشد اگر شد می خواهم تمام ِ تا شيراز
کودک ها بيايند با کتاب و کبريت و کلی کبوتر
پخش ِ دامنت کند کارون
کاشکی بارون بگيرد هوات.
و شش نفر ايستاده سال ِ هفت ِ کبيسه با نيم ْ تاج ِ جمجمه بر تارک :
از نواده ی آدم بود...
و يادم نمی آيد آدم بود اين ديوانه که دائم ؛
ناخُن می جويد و جنازه جار می زد هِی مثل ِ مادرْ مرده ها و
مُدام از جيران می گفت
[ راوی ]
روايت ِ مان می گفت :

    ایمان طرفه:
    مائیم و جواب خوبی ات...می آییم
    تا غمکده ی جنوبی ات می آییم
    ای مدفن التهاب و ایمان و عطش
    روزی به غبار روبی ات می آییم
     

     

     

    غلامرضا طریقی:

    با یاد شانه های تو سر آفریده است

    ایزد چقدر شانه به سر آفریده است

    معجون سرنوشت مرا با سرشت تو

    بی شک به شکل شیرو شکر آفریده است

    پای مرا برای دویدن به سمت تو

    پای ترا برای سفر آفریده است

    لبخند رابه روی لبانت چه پایدار

    اخم ترا چه زود گذر آفریده است

    هرچیز را که یک سر سوزن شبیه توست

    خوب آفریده است، اگر آفریده است

    تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه

    آیینه را بدون نظر آفریده است

    چون قید و ریشه مانع پرواز می شود

    پروانه را بدون پدر آفریده است

    می خواست کوره در دل انسان بنا کند

    مقدور چون نبود جگر آفریده است

    غیر از تحمل سر پر شور دوست نیست

    باری که روی شانه ی هر آفریده است

 

وحيد طلعت: / شاهيندژ

آثار:مجموعه شعر «بعد از هزار سال»/و....

وقتي كه با خيال تو مانوس ميشوم
لبخندهاي عاري از افسوس ميشوم
شبهاي بي ستاره من با حضور تو...
من خود براي چشم تو فانوس ميشوم،
بيداري شگرف ، مرا رنج ميدهد...
امشب اسير خواب تو _ كابوس_ ميشوم
بين هزار بغض گلو ، بارها سكوت،
آهنگ غم گرفته ناقوس ميشوم...
يك جاده حرف پشت سرت بود و اين ميان،
من در غبار راه تو پابوس ميشوم،
خود را كنار ميكشي از چشمهاي من،
چون اشك در نگاه تو ملموس ميشوم،
فردا طلوع يك نفر از دست ميرود،
فردا غروب از همه مايوس ميشوم!

Back to Top

2


سمیه طوسی:/ نجف آباد اصفهان
زل می زنم به ثانیه هایی که پیش تو
هی گریه می کنند که اینجا بمان،نرو
حتی تمـام ثانیــه های نیامده
که بغض کرده اند برایت جلوجلو
این اشک های تلخ چکیدند در اتاق
در پله ها؛حیاط ؛دم در؛پیاده رو
-پاهای تو میان دو تا دست قفل شد-
یک التماس کور گره زد مرا به تو
چشمم به چشم های تو افتاد -آه- اشک
یک پرده می کشید برای دوتابلو
من -هق هقی که سربه روی شانه ی زمین-
گفتم :بمان و مرد غزل های من بشو
اصلاٌ بیا تمام غزل هام را بگیر
این تکه پاره ها همه پیش شما گرو...
من مانده ام و یک غزل از داغ چشمهات
تنها همـین هدیه تحـویل سال نو!!!


 

قادر طهماسبی:

آثار: پری شدگان- پری ستاره ها- پری بهانه ها و...

شمع خاموشي نخواهد ديد پايان مرا
روشني پيدا نخواهد كرد پنهان مرا
گريه دارد داستانم يار مي‌خواهد زمن
گريه‌ها زين پس نيالايند دامان مرا
در حضورش ماه را بي‌چشم گريان راه نيست
قصّه‌اي تلخ است باري چشم گريان مرا
آشنايي نيست چشمان مرا جز اشك تلخ
بشنويد اين داستان حال گردان مرا
در شبي نيلوفري مهمان من بود آن پري
واي بر من ديو غفلت خورد مهمان مرا
عشق مي‌گويد كه سرباز و گريبان پاره كن
كودكي اِي سر كه مي‌گيري گريبان مرا
جويباران سرشكم رودي از من ساختند
با چنين آغاز بايد خواند پايان مرا
گريه كردم آن بهشتي روي را صدجويبار
انتظار اين است بشناسيد ريحان مرا
واژه‌ها را در غمش بر نيل و نيلوفر زدم
آسمان آئينه شد نيلوفرستان مرا
 

 


 

خيام ظهيري:

منظومه ی شمسی
فرض ما اين است
که از منظومه ی شمسی خارج نشويم
و تو اين سر طناب را می گيری
هر وقت علامت دادم
بچه ها را بزرگ می کنيم
و به قدر هر يک پير می شويم.

بعد در يک فرصت مناسب
خوب که به هم نگاه کرديم
طناب را به بچه ها می دهيم.

 

رضا عابدین زاده:
يک- دو- جنون ثانيه ها عقربِ چهار
ساعت درست چند دقيقه به انفجار
آرام در جنون خودش پرسه می زند
يک مرد -من- پرس شده از شدت فشار
احساس درد در چمدان جا نمی شود
کوپه به کوپه فاجعه ها پشت هم قطار
ارديبهشت می رسد و من بزرگتر........
شايد اگر که....قافله جا ماند از بهار
دکتر!!.... چهار نعل سرم درد می کند
رم کرده باز توی سرم اسبِ بی مهار
پرونده ای سياهتر از قصه ی کلاغ
تقديم کن به حنجره ام..قار..قار..قار...
امشب هوای اسکله شرجی شده بيا
با گريه ام به آب بزن باز بی گدار
در قاب عکس کودکی ام تاب می خورد
در آلبوم بزرگ ترم زير آبشار
روز تولدم!؟....همه ی روزهای پوچ
ممنون ولی محل تولد؟ همين مزار
در متن استوای سماوی هوا پس است
سياره ای در آينه خارج شد از مدار
دکتر دوای اين همه دردم چه می شود؟
آقا دوای درد شما قرص ِ ....انتحار
در انزوای کامل من روح می خوری
اين روزها فراتری از حد انتظار
با اسب....چار نعل....خداحافظ همه
حالا کجا ؟چه با عجله؟ می روم شکار
شليک می کنم به تويی که خود منی
شليک می کنم به دوتا قلب بی قرار
اين پيرهن به رنگ جنونم نمی خورد
پيراهن سفيدتری مرگ من! بيار
با مغز می خورم به خودم به زمين گرم
اصلا نمی شود که ازين مهلکه فرار..........

 

Back to Top

3

نیما عابد:
شيارهای درهم،
خاک خيس،
هوهوی ناودان،
اين بام
باران بسيار ديده است
***
دلم از پله ها بالا می رود
در تاريکی دراز می کشد
و به کوچه های کودکی ام نگاه می کند
***
تن پوشی از ابر پوشيده ام
نه
اين باران سر ايستادن ندارد
***
هوهوی ناودان،
هوهوی ناودان
و اين بام
که باران بسيار ديده است....
 

 

مهدی عابدی:
چون باد مي دوم عقب چشمهاي تو
عمرم گذشت در طلب چشمهاي تو
دل كنده ام ز روز و تماشاي آفتاب
از بس كه ديدني است شب چشمهاي تو
از كج سليقگي است نشستن كنار رود
تا مي توان نشست لب چشمهاي تو
من لا ابالي ام زچه رو هم سخن شوم؟
با مردمان با ادب چشمهاي تو
آه اي طبيب من !چه كند درد خويش را
بيمار مبتلا به تب چشمهاي تو
با اشك خويش نخل تو را آب مي دهم
تا فصل چيدن رطب چشمهاي تو
 

 

عباس عابدينی:

وحشي تر از تمام طرح هاي پيكاسو
مشتي سكوت نقش خورده در نگاه تو
طرحي نوين براي اشتياق بي حدم
لبخند تو كه ساخته ست يك ژكند نو
سركش ترين شبي كه خدا آفريده است
افتاده رام و نرم روي شانه ات و تو
گرماي بوسه هاي استوائيت مرا
تا فصل عشق , عمق قصه مي برد جلو
شايد اگر كه شكسپير ديده بود
ديگر نمي نوشت ژوليت و رومئو ــ
ــ را مي نوشت قصه اي از من و چشم تو
وحشي تر از تمام طرح هاي پيكاسو

 

  1.  

عارف عسین:
پـــــــــــرســـــــــــــش؟
زمـن مپـرس از این قـیاس ، فـضـای شب دمـیـده را
هــوای دل شـکــسته گـی ، یقــيـن خـــود رمـیـده را
بـه مـن بـگو ز راســتی ، حـــکــایت نــو از امــيــد
بـه درد مـا مـخــوان دگــر ، خیــال یـاس تـنـیــده را
مگـر زعالم این چه هــست ، که گاه هـایـهای ســوز
به شــیونم فــرا رســـد ، پــگاه ســـــوگ دریــده را
مــبـر تـلاطم از زبــان ، مگیر ضمـیـر بسـان شــک
بگـــیر ز هـیـزم آتــشـک ، عـصا بـمــان خمــیـده را
قـفـس شکن – رهـاش سـاز، اسـیـره ی شکسته بـال
خــلوص آســمـان نـگـر ، دعـــای دل شـــــــنـیـده را
مـگـر زمـــرگ مـا و من ، چه می رســـد بـرای تـو؟
به جــز خوشی خاطـرت ، چــه لــذتـیـسـت دیــــده را
به (عارف) این سخـن بس است ، گلوله گررسد هـوا
بــه انـفـجــار کـی ســـزد ، ســـــر بـه تـن لـقـيــده را

 

 

Back to Top

4

ابوالفضل عارفي:

اگر چه حنجره هاشان خدا خدا كردند
ولي به پيش ستم، آه...پشت تا كردند!
سوار مركب تزوير وشك و ترديدند
به ايل و طايفه ي عشق پشت پا كردند
دوباره تخم دو رويي به سينه پاشيدند
و پايه هاي ستم خانه را بنا كردند
عروس پير پليد و حريص عالم را
ز نطفه ي شرر آبستن بلا كردند
به نيزه هاي ستم آيه ها ي قرآن را،
زدند و نام مسلماني ادعا كردند
لب برهنه ي شمشير كينه را، هيهات!
به فرق «حضرت خورشيد» آشنا كردند
...وبوي فاجعه اينك گرفته دنيا را
«هوا-هواي نفس» را پر از ريا كردند

 

زينب عامری:

واي اگر پرده ز اسرار دلم پر گيرند
واي اگر حاشيه خوانان به گلم سر گيرند
من و يك جرعه از اين عشق كه تا بود و نبود
به خدا سوزد اگر چاره به دل برگيرند
چه كس از عشق به مفهوم فلق را بشكافت
كه به يك لحظه سراپا همه را زر گيرند
به خدا چاره عشقم همه جان سوختن است
مگذارم كه نامه ام همه از سر گيرند


 

 امیر عاملی:/ قزوین

آثار: مجموعه شعر «نرگسانه»/و...
چشمان تو شعرند و لب های تو آهنگ
اینگونه نبودست لب و چشم هماهنگ
آشوب نگاهت که پر از شادی و خشم است
تنها نه مرا، بلکه کند آب دل سنگ
با اینکه نماندست کمی فاصله تا تو
این جاده چه دور است و هر گام چه فرسنگ
آنسوی تر ازباوری و با همه ی ناز
بازیچه ی چشمان منی ای گل صد رنگ
ای بسته دهان با که حدیث تو بگویم
تنها نه دلم، قافیه ها نیز شده تنگ

 

جمال عاملي:/تهران

شبهای سياه با ستاره
من بودم و راه با ستاره
درحسرت يک گناه يک شعر
من ميکشم آه با ستاره
شهوت که در آسمان گرفته
ماه است و گناه با ستاره
شرم است برای آسمانها
رقصيدن ماه با ستاره
توصيف گناه بعد ماه است
خوابيدن چاه با ستاره
 

 

 Back to Top

5


ايرج عبادي:

قيچي دوري
بال هايمان را چيده ست
مي زنم دل به آرامش جاده هاي طولاني
بي انتها وپيچ در پيچ گم
كوه ها حجم شادي هاي سر بريده را ماند
دشت ها پير زال باستاني دل تنگي را
چه فاصله ي دهشتنا كي
ميان شهر خاطره هاست .
وقتي كه ساز دل ترانه ي
ديدار مي نوازد
بيا باله هايمان را يكي كنيم
و پرواز را دوباره بيآموزيم.

 

 

 

عباس عبادي:
دريا سلام !
موج و صدف هات مال من
ـ اين قايق شكسته ؟
ـ نه آن . . .
زن ، صخره هاي ساحل و شب
هر سه منتظر
تا صبحدم كه وقت طلوع است و پا شدن
شب ، خسته از سكوت من و گريه هاي تو
من دلخور از دورويي ساحل كه دائماً ،
مشغول طرح فكر جديدي است با افق
با حرف هاي مسخره يا بحث و جر زدن
او شرط كرده بود :
صدف بي صدف !
ولي
اصلاً قبول نيست بلوف‌هاي اين خَفَن
دريا ! مگر تو واسطه باشي ميان ما
چون ديگر از شكسته شدن خسته است « من ».

 

حسین عباسیان :/ کرج
بی خانه شوی تو، خانه را می فهمی
گنجشک شو! آشیانه را می فهمی
بابا که بدون سر صدا برگردد
منقار بدون دانه را می فهمی

 

 

 علي رضا عباسیان:/ بروجن
تولد1354/10/12


در آن شب ها كه چشمانت نمي داشت
به پايت گريه كردن عالمي داشت
دل مجروح و زخم كهنه ي من
ز افسون نگاهت مرهمي داشت
به گرماي نوازش هاي چشمت
دل من احتياج مبرمي داشت
درون سينه ام غم پرسه مي زد
خدايا كاش اين دل محرمي داشت
تمام بيت بيتم شعر غم بود
مرور خاطراتم ماتمي داشت
 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back