| NEXT | Back |
سایت سوشلیغا
|
صفحه ادبی HOME |
2- امین شفاعت پناهی، علی شفاعت پناهی، محسن شفاعت پناهی، مهدی شعبانی
4- شفیعی کدکنی، حمیدرضا شکارسری، حسین شکربیگی، علی رضا شکرریز
5- غلامعلی شکوهیان، فربود شکوهی، نسرین شکوهی، پیام شمس الدینی
|
جواد شریفی:
نشسـته است غبار ِ غم
ِ تو روی تنم |
محمود شریفی:
|
|
فریبا شش بلوكي:/ مهر شهر کرج آثار: مجموعه های شعر «شبانه» و «غریبانه»
همرنگي |
فاطمه شعبانی: روی بوم طرحی از افق کشید طرحی از پرنده ای که می پرید طرحی از کبوتری که لانه داشت شب درون آشیانه می خزید پاک کرد و طرح دیگری کشید طرح تیره ی شبی که می رسید گرگ شب که در کمین گله بود گله ای که بی خیال می چرید بچه ای که بوم او گل زمین بود یک قلم در عمر خود ندید شب که شد کنار جاده بی صدا روی فرش کاغذیش آرمید خواب دید سایه ی سیاه مرگ روی خاک سرد جاده می وزید صبح شد پسر ز خواب بر نخواست خواب دید گرگ گله را درید ظهر شد نگاه گرم آسمان بر سکوت سرد بچه می چکید روز های دیگری گذشت و خاک لایه ای سیاه روی او کشید
|
|
امين شفاعت پناهي:/ جهرم خط هاي ممتد جاده هرشب سكوت و سياهي بر تارك خاطراتم طرحي ست طرح تباهي بر روي آسفالت ترديد يك عابر ناتوانم يك مانده در راه تنها در حسرت سر پناهي با آن قدم هاي لرزان طي مي كنم راه وحشت يك عمر طرد زمينم با اين همه بي گنا هي سمت عبور خودم را پيدا نكردم من امشب حالا پس از قرن ظلمت جاده شبيه دو راهي مثل پرنده در اين شب كوچي كنم سمت غربت كاشانه اي من ندارم از دست بي تكيه گاهي |
علی شفاعت پناهی:/ جهرم برای دیدنت ای کاش آسمان بودم و یا ستاره ی کم سوی بی نشان بودم چه خوب می شد اگر با تمام احساسم برای خستگی ات مثل سایه بان بودم بهار و شعر و شکوفه همیشه سهم تو بود و من به جای دلت زخمی خزان بودم شبیه دست تو، پیغمبر سخاوت و عشق وسیع و ساده چو دریای بی کران بودم چه خوب می شد اگر من به جای بغض دلت رسول بارش غم های جاودان بودم تمام هستی من! ای شکوه ساده ی عشق! برای درک تو ای کاش مهربان بودم
|
|
محسن شفاعت پناهی:/ جهرم
مترسکی شبیه یک پرنده پر کلاغ پر
|
مهدی شعباني:
|
|
آرش شفاعی:
|
خلیلی شفیعی:/شیراز |
|
ساغر شفیعی: |
سید ضیاء الدین شفیعی: آثار:مجموعه شعر سپید سکوت آزاد است/ شرح خوابهاى گمشده/بر گونه هاى ماه... بد گمان بود و به ایمان تو شک می کرد اشک زخم هایت را عطش نوش نمک می کرد اشک جرعه ای گر آبروی سیر چشمی داشتی خرج هم آوازی با نی لبک می کرد اشک گاه اگر حالی و کنجی بود شوق گریه ای پلک بالا می زد و مارا کمک می کرد اشک آتشی گر دامن دل را به بازی می گرفت مهربان می شد دل مارا کمک می کرد اشک تا گلی را دست داسی شعله ور می دید، آه یادی از گلهای بانوی فدک می کرد اشک با صدای ندبه ی چشمش دو زانو می نشست بغض بر سر می زد و تحت الحنک می کرد اشک
|
|
شفیعی کدکنی:(م.سرشک) کدکن تربت حیدریه/ت 1318 آثار: از بودن و سرودن- از زبان برگ- بوی جوی مولیان در کوچه باغ های نیشابور- زمزمه ها- سبخوانی مثل درخت در شب باران
نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن |
حمید رضا شکار سری: آثار:از سکوت به حرف/و... دیگر آن مجنون سابق نیستم آن بیابان گرد عاشق نیستم اینک از اهل نسیم و سایه ام با تب صحرا موافق نیستم با سلامی با خیالی دل خوشم در تکاپوی حقایق نیستم بس کنید اصرار را، بی فایده ست من برای عشق لایق نیستم
|
|
حسين شكر بيگي:
مينياتور
|
|
|
غلامعلی شکوهیان :/ فسا دل خسته ام از اين اتاق چند در چند يک آسمان چندست آقا؟ با ل وپر چند؟ آقا اجازه !عيد يعني چه، چه روزي من از پدر پرسيده ام ديروز هر چند او هم نمي داند حساب روزو شب را مي پرسد از من خواب راحت تا سحر چند تا اينکه سهم هر کسي يک لقمه باشد اکرم بگو دست پدر تقسيم بر چند مي پرسد از من حاصل عمر خودش را مي گويمش اندوه ما را ضربدر چند
|
فربود شکوهی: / آستانه اشرفیه
چشم در چشم |
|
نسرین شکوهی :/ فسا نیمه ی شهریور، منم و رنگ کبود غم ها آسمانی که در آن جوجه ی مهر، روی دوش دو کبوتر خواب است و حیاطی که از آن بوی تنهایی من می آید و نسیم خنکی که از آن سوی غروب می وزد بر لب حوض روی دیوار ترک خورده ی دل پیچک خانه ی ما سبز سبز است، ولی لا به لای گره انبوهش، برگ زردی ست که پیغام حقیقت دارد مثل یک پیک غریب، قاصد پاییز است. باز هم پاییز است فصل تهایی من، فصل تکثیر علایق در غم فصل خاکستری خاطره ها فصل تبعید نسیم فصل روییدن خار حسرت باز هم خاطره ها، باز هم یاد اقاقی بودن یاد آن زورق مهر، بین امواج تماشایی عشق که شبی بین طوفان زمان مدفون شد یاد آن خاطره ها، باز هم... |
پيام شمس الديني: ستاره اي که در آسمان سينه ام بود و دلم بود تو از خيابان شمال جنوب چرخيدي به خيابان غرب و غروب را ديدي گفتي" چه دل انگيز است غروب ستاره در آسمان نرده اي سينه کسي" تو پيش از اين غروب کجا بودي؟ تو بعد از اين غروب کجا خواهي رفت؟ و در کدام خيابان تماشاي طلوع کدام ستاره خواهي بود؟ تو يکي از قبيله حوايي من هم يکي از قبيله آدم اينجا براي شعر مجالي نيست پس بي خيال باش خيالي نيست تو در گيجي بيست و شش بهار نفس کشيده اي در ملال بيست و شش تابستان من مثل تو دچار بيست و شش خزان دل انگيزم در چاه بيست و شش زمستان عميق به خواب رفته ام پس تو- تنها و باشکوه ونجيب- قدم زدن را بيا موز- به دلم دل بستن را بياموز به – چشمم |
لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت سوشلیغا)
| NEXT | Back |