NEXT Back

سایت سوشلیغا

    

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه27

  1. 1- جواد شریفی، محمود شریفی، فریبا شش بلوکی، فاطمه شعبانی

  2. 2- امین شفاعت پناهی، علی شفاعت پناهی، محسن شفاعت پناهی، مهدی شعبانی

  3. 3- آرش شفایی، خلیل شفیعی، ساغرشفیعی، ضیاءالدین شفیعی

  4. 4- شفیعی کدکنی، حمیدرضا شکارسری، حسین شکربیگی، علی رضا شکرریز

  5. 5- غلامعلی شکوهیان، فربود شکوهی، نسرین شکوهی، پیام شمس الدینی

  6.  


1

جواد شریفی: 

نشسـته است غبار ِ غم ِ تو روی تنم
چقدر ساکت و تنهاست بی تو پیرهنم
گــُلم، که بی نفس ِ نور نیست خواهم شد
چگونه می شود از آفتاب دل بکنم
تو سالهاست که درخاطرات گم شده ای
هنوز بوی تو را می دهد لبم ، دهنم
بیا و در صدف ِ چشم ِ خود پناهم ده
مرا که قطره ی تنها مرا که بی وطنم
بهار می رسد از راه ِ چشم ابری ِ تو
هنوز مانده به آغاز ِ در به در شدنم
 

محمود شریفی:
امّا دير کردند...
ما را اسير خواب بي تعبير کردند
در چهارچوب قاب ها زنجير کردند
من پيش از اين با چشمه ها همراز بودم
روح مرا مرداب ها تسخير کردند
در کُنج پستوها اسير خويش ماندند
آنان که لفظ اوج را تفسير کردند
در ساحل رخوت به امّيد سلامت
خود را وبال گردن تقدير کردند
وقتي که بعضي ها قلم را مي جويدند
ياران صفا با قبضه ي شمشير کردند
آن شب که مي رفتند تا مرز خطرها
گفتند مي آييم امّا دير کردند
اي کاش ما را نيز مي بردند همراه
ما را گرفتار دل بي پير کردند.

     

فریبا شش بلوكي:/ مهر شهر کرج

آثار: مجموعه های شعر «شبانه» و «غریبانه»

همرنگي
مرا به ميهماني چشمانت دعوت كن
و برايم گلداني بياور
مي خواهم
دلم را بكارم
تا جوانه بزند
هروقت كه
پيچك سبز دلم
تمام خانه ام
را گرفت
فرياد خواهم كرد:
نگاه كن!!
-تمام خانه ام همرنگ چشم توست.
 

 

فاطمه شعبانی:

روی بوم طرحی از افق کشید

طرحی از پرنده ای که می پرید

طرحی از کبوتری که لانه داشت

شب درون آشیانه می خزید

پاک کرد و طرح دیگری کشید

طرح تیره ی شبی که می رسید

گرگ شب که در کمین گله بود

گله ای که بی خیال می چرید

بچه ای که بوم او گل زمین

بود یک قلم در عمر خود ندید

شب که شد کنار جاده بی صدا

روی فرش کاغذیش آرمید

خواب دید سایه ی سیاه مرگ

روی خاک سرد جاده می وزید

صبح شد پسر ز خواب بر نخواست

خواب دید گرگ گله را درید

ظهر شد نگاه گرم آسمان

بر سکوت سرد بچه می چکید

روز های دیگری گذشت و خاک

لایه ای سیاه روی او کشید

 

 

 

Back to Top

2

امين شفاعت پناهي:/ جهرم

خط هاي ممتد جاده هرشب سكوت و سياهي

بر تارك خاطراتم طرحي ست طرح تباهي

بر روي آسفالت ترديد  يك عابر ناتوانم

يك مانده در راه تنها در حسرت سر پناهي

با آن قدم هاي لرزان طي مي كنم راه وحشت

يك عمر   طرد زمينم با اين همه بي گنا هي

سمت عبور خودم را پيدا نكردم من امشب

حالا پس از قرن ظلمت جاده شبيه دو راهي

مثل پرنده در اين شب كوچي كنم سمت غربت

كاشانه اي من ندارم از دست بي تكيه گاهي

 

علی شفاعت پناهی:/ جهرم

برای دیدنت ای کاش آسمان بودم

 و یا ستاره ی کم سوی بی نشان بودم

چه خوب می شد اگر با تمام احساسم

برای خستگی ات مثل سایه بان بودم

بهار و شعر و شکوفه همیشه سهم تو بود

و من به جای دلت زخمی خزان بودم

شبیه دست تو، پیغمبر سخاوت و عشق

وسیع و ساده چو دریای بی کران بودم

چه خوب می شد اگر من به جای بغض دلت

رسول بارش غم های جاودان بودم

تمام هستی من! ای شکوه ساده ی عشق!

برای درک تو ای کاش مهربان بودم

 

 

محسن شفاعت پناهی:/ جهرم

مترسکی شبیه یک پرنده پر کلاغ پر
منم هنوز مانده ام در انزوای یک سفر
سفر به عمق چشم ٬ تو حلول ماه چهارده
مسافرم نگه بدار مسافری که در به در
که خام چشم تو شده و آن کویر چشمهات
و تشنه ی لبان تو بدون هیچ دردسر
و داغ می شود نگات و داغ می شود لبت
وخواب می روی و من برای جسم تو تبر
و نیمه های ماه بود که سوخت و هنوز هم
مترسکی برای من ٬ مترسکی که شعله ور
مترسکی که سوخته درون وحشت خودش
وگریه می کند هنوز ٬ چرا خدا ٬ مراببر
پرنده پر ٬ ستاره پر و ماه هم پریده بود
منم درون جاده و در انزوای یک سفر

 

 

مهدی شعباني:
آب، از سرم گذشته، يك كلام ـ نقطه چين
آشناييم حرامتان، حرام ـ نقطه چين
بشكند كه دست من نمك نداشت، بشكند
سنگ روي يخ شدم كاما مدام ـ نقطه چين
ديگر از پياده‌رو بَدم مي‌آيد، از عبور
از خودم كه مي‌رسم به ردّپام ـ نقطه چين
در حضور يك علامت سؤال گم شدم
يك جواب، مانده پشت چشم‌هام ـ نقطه چين
من تمام مي‌شوم، و يادتان نمي‌كنم
دل خـوشم بــه يك رديف نـا تمـام . . .

 

 

 

 

Back to Top

3

آرش شفاعی:
اگرچه سبز ترين باغ اين بر و بومم
هنوز همنفس بادهای مسمومم
چنين که از همه پيشانيم سياه تر است
به قول گفتنی انگار زنگی رومم
اگر چه شربت لبهای تو نصيب من است
چه روزها ست از آن شهد ناب محرومم
اگر که با تو فراموش خاک مسرورم
وگرکه بی تو در آغوش خاک مغمومم
اگر اراده کنی سنگدلتر از کوهم
وگر اشاره کنی نرم خوتر از مومم
من ان ترانه ی بی معنی و هدر شده ام
مگر لبان تو روزی دهند مفهمومم
کجاست آينه بينی که فال ما را ديد
نگفت دوری از توست قسمت شومم

 

 

 

 خلیلی شفیعی:/شیراز
باز هم درسينه ام گل كرده آهي رهگذر
سوختم در آتش سرد نگاهي رهگذر
زير مشت سرخ پاييزان منم آوار زرد
در كوير دل نمي رويد گياهي رهگذر
شب، شب بوران و كوتاه است ديوار اميد
نيست جز تيغ برهنه سر پناهي رهگذر
يك نفس با من بمان و يك هزاره غم بخوان
از كتابي آسماني در نگاهي رهگذر
در دو سمت فاصله با طنز تلخي بين ما
بركه مي گويد غم ماهي به ماهي رهگذر
با دل غمديده ي من فال حافظ مي زند
اين سر شوريده در اعماق چاهي رهگذر
« راست مي گويي كه اين شب حسرتي بي روزن است»
مانده يك ناهيد رؤيا تا پگاهي رهگذر
كوله بارت را ببر اين دردها، اين اشكها
باز هم اينجا بيا گاهي به گاهي رهگذر

ساغر شفیعی:
تو را از قاب عکست صدا می زنم
می نشانم روی صندلی
چای می ریزم
لبخند می زنی
حالا فرصت زیادی هست
که هورت نکشی چای داغت را
که فنجان را نیمه پر و
عاشقانه هایمان را نیمه کاره
رها نکنی
مثل مراسم چای ژاپنی
با ظرافت مقابلت می نشینم
سر صبر
به لبت نزدیک می کنم
به لب داغ فنجان
لبخند می زنی
" ریخت روی لباست!
دست از این لبخند بردار "
بر نمی داری
برت می دارم
دوباره روی تاقچه بگذارم
به حماقتم
لبخند می زنی...

  1.  

سید ضیاء الدین شفیعی:

آثار:مجموعه شعر سپید سکوت آزاد است/

شرح خوابهاى گمشده/بر گونه‏ هاى ماه...

بد گمان بود و به ایمان تو شک می کرد اشک

زخم هایت را عطش نوش نمک می کرد اشک

جرعه ای گر آبروی سیر چشمی داشتی

خرج هم آوازی با نی لبک می کرد اشک

گاه اگر حالی و کنجی بود شوق گریه ای

پلک بالا می زد و مارا کمک می کرد اشک

آتشی گر دامن دل را به بازی می گرفت

مهربان می شد دل مارا کمک می کرد اشک

تا گلی را دست داسی شعله ور می دید، آه

یادی از گلهای بانوی فدک می کرد اشک

با صدای ندبه ی  چشمش دو زانو می نشست

بغض بر سر می زد و تحت الحنک می کرد اشک


 

 

Back to Top

4

شفیعی کدکنی:(م.سرشک)

کدکن تربت حیدریه/ت 1318

آثار: از بودن و سرودن- از زبان برگ- بوی جوی مولیان

در کوچه باغ های نیشابور- زمزمه ها- سبخوانی

مثل درخت در شب باران

نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقای از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
سر آن ندارد امشب که براید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

 

حمید رضا شکار سری:

آثار:از سکوت به حرف/و...

دیگر آن مجنون سابق نیستم

آن بیابان گرد عاشق نیستم

اینک از اهل نسیم و سایه ام

با تب صحرا موافق نیستم

با سلامی با خیالی دل خوشم

در تکاپوی حقایق نیستم

بس کنید اصرار را، بی فایده ست

من برای عشق لایق نیستم

 

 

حسين شكر بيگي:

 مينياتور
(می روم به عاشق)
تن می ريزم
بر
سفيد
بر رعشه ای آبی که می دود در خون
بر طرحی دخترانه که
می رود به
مينياتور
بر تنی که می رود به عاشق
ـگرمای دستهايم را يادم نرفته بياورم
عربی را
وناگهانی که باز می شود به انگور
ـدر خونت چه داری؟
ـ شراب دارم خانم
ـدر خونت چه داری؟
ـخون نه رنجاب
چيزی نه به افق انگور چيزی نه به افق انجير
عاشقانه ام تباه می شود

 

 


عليرضا شكرريز:
عروسي با جهنم
از هر روز همه روزمان بهتر
بوي توتون
يك پياله پنجه عباس
كبريت بود كه قلبم را ‌آتش زد
بعد از اين پياله به دست شب دادم
اشاره به گلها به بهشت مي روند
به جهنم كه نمي شود من با تو بيايم
اگر اين فانوس نبود تا صبح نمي دويدم
به جاي جان تو سوگند
خرس ها در دره
و در راه يك راهبه
دستم از دامن گل دار تو خالي
‌آويخته از ستاره زير پا خالي
رو به روي مورچه اي معصوم زانو زدن 000
اذان صبح را من فراموش كردم‌، جهنم‌!
فقط مي خواهم بشمارم يك ماه در خانه يك ماه در دانشگاه ،
يك ماه روي تاقچه و يك ماه از هر روز همه روزمان جهنم‌، ماه ماه ماه است
عروس
چند كلمه كه اين حرفها را ندارد
اينجا همه اش زمين است زمين و تقليد من از بت
از اين بيشتر از باد انتظار نمي رود
اين آخرين بازمانده كشتي نوح است
كه با شما به جهنم مي زند
مي ترسم
مي ترسم اين بچه
زير اولين قطره كوه
جيغ
باد
مجازات اين سايه كوتاه و بلند مي شود
بگذار روي قطعه اي از شب
بنويسم : جنگ من و جهنم

 Back to Top

5

غلامعلی شکوهیان :/ فسا

دل خسته ام از اين اتاق چند در چند

يک آسمان چندست آقا؟ با ل وپر چند؟

آقا اجازه !عيد يعني چه، چه روزي

من از پدر پرسيده ام ديروز هر چند

او هم نمي داند حساب روزو شب را

مي پرسد از من خواب راحت تا سحر چند

تا اينکه سهم هر کسي يک لقمه باشد

اکرم بگو دست پدر تقسيم بر چند

مي پرسد از من حاصل عمر خودش را

مي گويمش اندوه ما را ضربدر چند

 

 

فربود شکوهی: / آستانه اشرفیه 

چشم در چشم
اگرت حذر نباشد كه نظر نگاه داري
تو گمان مبر عزيزا ، كه بسي گناه داري
مژگان چشم را بين همه صف به صف نشسته
سزد ار ملك تو باشي كه چنين سپاه داري
بت من بسوخت چشمت ، همه چشم خانه ام را
عجب آتشي است يارا كه در آن نگاه داري
ز غم شرار چشمت همه شعله گشت چشمم
فوران ديده ات بين ، همه دود و آه داري
خم چنگي وجودم به دو ديده رفت راهت
تو بدار گوشه چشمي كه به قرب راه داري
من و صد گناه ، باري ،‌همه مونسند ،‌ آري
به تعجبم بداري كه چسان گناه داري
تو چو مه نهان به ابري ، به برآي تا ببينم
همه آن غزال چشمان كه تو در پناه داري
به تبسم نگاهت نظري فكن به جلوه
شب تيره روز ما را به خدا پگاه داري
ز دو چشم دلفريبت خجل آيدم ز گفتن
اگرم به خواب و رويا تو بسی گناه داري
 

نسرین شکوهی :/ فسا

نیمه ی شهریور،

منم و رنگ کبود غم ها

آسمانی که در آن جوجه ی مهر، روی دوش دو کبوتر خواب است

و حیاطی که از آن

بوی تنهایی من می آید

و نسیم خنکی که از آن سوی غروب

می وزد بر لب حوض

روی دیوار ترک خورده ی دل

پیچک خانه ی ما

سبز سبز است، ولی

لا به لای گره انبوهش،

برگ زردی ست که پیغام حقیقت دارد

مثل یک پیک غریب، قاصد پاییز است.

باز هم پاییز است

فصل تهایی من، فصل تکثیر علایق در غم

فصل خاکستری خاطره ها

فصل تبعید نسیم

فصل روییدن خار حسرت

باز هم خاطره ها، باز هم یاد اقاقی بودن

یاد آن زورق مهر، بین امواج تماشایی عشق

که شبی

بین طوفان زمان مدفون شد

یاد آن خاطره ها، باز هم...

 

 

پيام شمس الديني:
غروب کرد
ستاره اي که در آسمان سينه ام بود
و دلم بود
تو از خيابان شمال جنوب
چرخيدي به خيابان غرب
و غروب را ديدي
گفتي" چه دل انگيز است غروب ستاره
در آسمان نرده اي سينه کسي"
تو پيش از اين غروب کجا بودي؟
تو بعد از اين غروب کجا خواهي رفت؟
و در کدام خيابان
تماشاي طلوع کدام ستاره خواهي بود؟
تو يکي از قبيله حوايي
من هم يکي از قبيله آدم
اينجا براي شعر مجالي نيست
پس بي خيال باش خيالي نيست
تو در گيجي بيست و شش بهار
نفس کشيده اي
در ملال بيست و شش تابستان
من مثل تو
دچار بيست و شش خزان دل انگيزم
در چاه بيست و شش زمستان عميق
به خواب رفته ام
پس تو- تنها و باشکوه ونجيب-
قدم زدن را بيا موز- به دلم
دل بستن را بياموز به – چشمم

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back