NEXT Back

سایت سوشلیغا  

 

 صفحه ادبی       HOME 

مجموعه 15

  1. 1- زهرا حسینی، ساره حسینی، صدیقه حسینی، فروزان حسینی

  2. 2- محسن حسینی، محمد کاظم حسینی، مهری حسینی،علی حسینی منش

  3. 3- فاطمه حق وردیان، مریم حقیقت، آزیتا حقیقی جو، محمد حقوقی

  4. 4- منصوره حکمت شعار، علی رضا حکمتی، شبنم حکیم هاشمی، حمید حمید زاده

  5. 5- مهدی حمیدی، محسن حمیدی نژاد، احمد حیدر بیگی، مریم حیدر زاده

  6.  


1

 

سيد زهرا حسينی:

عشق يك روز گريبان تو را مي گيرد
منتظر باش شبي جان تو را مي گيرد
تو دگر خسته شدي از من و خودخواهي من
و من از هر چه كه وجدان تو را مي گيرد
مست امروز زياد است ولي بي انصاف
هيچ كس جاي دو چشمان تو را مي گيرد؟
 

 

ساره حسيني:

از اين همه ادعا بدم آمده است
از گيتي بي وفا بدم آمده است
از آنچه به خاطرش دلي تنها را
بايد بکنم فدا بدم آمده است
از گفتن يک دروغ بي ريشه و گنگ
آن هم به خودم-خدا-بدم آمده است
هي مي شکند سکوت بغضم هرجا
از گريه بي حيا بدم آمده است
سخت است ولي مي گذرم از همه چيز
از لحظه انتها بدم آمده است
بايد بروم سفر خداحافظ-من!
از سفسطه و ريا بدم آمده است
از قصه تکراري خود دل سيرم
ازپرسش اين چرا؟ بدم آمده است
 

     

صديقه حسيني:

آقا بیا و یک سر سوزن...یواشکی
من را ببوس در ته معدن...یواشکی
در می روم به نیمه اسفند ماه پیر
از خاطرات مبهم بهمن یواشکی
این روزها که پشت سرم حرف می زنند
این عابران ساده و کودن...یواشکی↓
از دختری که خیره شد از پشت شیشه ها
به چشم های آبی و روشن...یواشکی↓
از دختری که روی تنت راه می رود
و می مکد دوباره و عمداً...یواشکی ↓
دست تو را گرفته به دستان کوچکش
در تو خلاصه می شود این زن...یواشکی
چیزی نما نده است به جز قلب خط خطی
اصلا بزن دوباره و بشکن...یواشکی
من را ببخش دست خودم نیست خوب من
سر می کشم به قلب تو گاهاَ...یواشکی!
 

 

فروزان حسينی:/سرپل ذهاب

باز آمدنت را
آنقدر در گيلاس ماء الشعير هم زدم
که سپيده دم
همسری سياهی شب را جرعه جرعه سر کشيد
خيال تو خوابيد بايد شروع کنم اين خودکار آبی را با ورق های دفترم آشتی دهم
وفکری کنم برای فتيله‌ی سوخته‌ی اين گرد سوز
که مانند من مثل گذشته فروزان نيست !
 

 

 

 

Back to Top

2

  1. سید محسن حسینی: - طه


  2. کاغذ نوشته مي شود و پاره مي شود
    بي تو براي شعر سرودن بهانه نيست
    دلخوش مشو دوباره به آهنگ اين کلام
    « اين مهملات يک غزل عاشقانه نيست »

    امشب سقوط کشور من انقلاب تو
    آشوب از سکوت غزل داد مي زند
    ويرانه مي شود همه ي جاودانه ها
    مردي ميان حادثه فرياد مي زند

    امشب براي فلسفه خواندن قشنگ نيست
    من کيستم ... ؟ خدا و جهان چيست ... ؟
    حرف مفت !
    اصلا به من چه سارتر و يا کانت يا هگل
    درباره ي خدا و من و جامعه چه گفت !

    درباره ي خودم که تويي فکر مي کنم
    ساعت به سوي لحظه ي تکرار مي رود
    ذهنم براي ماندن اين بيت خوب شعر
    در جستجوي قافيه اي « آر » ! مي دود

    معني کن اين شبي که هراس از نهايتي
    مي گيرد از لبم غزل عاشقانه را
    ترديد از تنفس ياسم که مي دمد
    پر مي کند هواي پر از رنج خانه را

    شب مي رود ... دوباره سحر مي شود و باز
    يک « شبسروده »‌ از من و آن هم تمام نيست
    تا صبح اين شکسته ترين عاشق تو را
    رويي براي گفتن حتي سلام نيست

    کاغذ نوشته مي شود و پاره مي شود

 

محمد کاظم حسینی:

 

گرچه مجوز تا تب عاشق شدن دارد

اینقدر پاپیچش نشو این مرد زن دارد

او زندگی را باخته یا مردگی کردست

حتی لباس حجله اش بوی کفن دارد

با زخم های کاری اش کاری نباید داشت

او با خودش هر شب نبرد تن به تن دارد

در زندگی هم می توان با مرگ نسبت داشت

ساید نه، بی شک، دشمنی با خویشتن دارد

وقتی گره روی گره در کار او افتاد

حس کرد نیمی از خودش را در لجن دارد

هی اعتماد و خنجرِ از پشت، هی تکرار

دیگر به چشم خویشتن هم سوء ظن دارد

باران گرفته عکس چشمان سیاهش را

و این بلاها بر سر او آمدن دارد

از بسکه باران باز باران باز باران باز...

هر شب لباسی از تب و باران به تن دارد

این مرد دیوانه ست آه ولله دیوانه ست

در شعر هایش عقده ی آدم شدن دارد

 

 


 

مهری حسینی:
آثار: مجموعه شعر«مردان آسمانی...»

 

آب و جارو می زنم هرشب تمام کوچه را
تا رعایت کرده باشم احترام کوچه را
ناله ها چندی ست کم رنگ و گلو یخ بسته است
دل رسانیدی صمیمانه پیام کوچه را
گونه های اطلسی پژمرد از زخم زبان
تلخ کرده باده ی اندوه کام کوچه
شرح دلتنگی ندارد جای بحث و گفتگو
کاش می بویید دل زخم مدام کوچه را
چشم های کوچه سرمست از جراحت مانده است
پر کند شوق تماشا باز جام کوچه را
مردی آمد با پلاکی روی آن حک شد دلی
تا گذارد با غروری لاله نام کوچه را
هفت بند جانشان را لامکان در بر گرفت
تا غریبانه ترین دیدند شام کوچه را
 


 

علی حسينی منش:

وقتی موضوع انشايم می شوی
حتی يک غلط املايی
مرتکب نمی شوم
بين « من » و « تو » اما
هميشه يک خط فاصله
- ناخودآگاه -
روزگار صفحه ام عرق می کند
مچاله
مچاله می شوم من
و موضوع تو باقی می ماند
حتی ورق اگر برگردد
و رقم بخورد
انشايی ديگر
ورقی ديگر
عرقی ديگر

 

 

 

Back to Top

3


 

فاطمه حق وردیان:/ رشت

سلام عشق قديمي ! سلام آقاي ِ ...

چقدر حس قشنگي است اين که جا پاي ِ -

شما شبي بگذارم اگرچه مي دانم

شما بزرگتريد از تمام دنياي ِ -

غريب و کوچک من ... نه! نمي شود يکبار

کمي مماس شود بال من و پرهاي ِ ...؟!!

هميشه من ته دره ولي شما انگار

هميشه دورتر از من ، درست بالاي ِ ...

که ... نقطه چين بگذارم چقدر حرفم را ...

چقدر گريه کنم هي تمامِ شب هاي ِ ...

نمي شود به شما گفت « دوســ... » من آخر

بگو چکار کنم تا کمي دلت جاي ِ ...  

 

مریم حقیقت:/جهرم
هميشه مقصد راهی شدم که نبود
اسير چشم سياهی شدم که نبود
هميشه از علی از عشق دم زدم اما
دخيل غربت چاهی شدم که نبود
((تو تکيه گاه منی تا هميشه بمان))
چه سرنوشت...پناهی شدم که نبود
کبوترانه پلنگ هميشه دردم که
اسير پنجه ی ماهی شدم که نبود
تمام آنچه ندارم سياه چشم قشنگ
دوباره مقصدراهی.................
پرواز سهم بالم نيبست بی تو
اين جاده مسافر می خواهد
هم بال می شوی پروازم را؟
 

آزیتا حقیقی جو:

آثار: مجموعه شعر«من از اولش اشتباه بودم»

د يدم خانه تنهاست گفتم بيايي كمي عاشقم بشوي

از هر گوشه ي اين تيمارستان

ديوانه اي گريخته از من

جا دارد اينجا كف بزنيد

بكنيد

دستي هر جايي كه نمي دانستم كجا بنشيند

سطري شد كه بر صورت تو

تمامش كردم

نقطه سر خط

دست نشانده ام روي گونه هات

دستي كه سينه به سينه گشت تا

مانده ام روي دستي كه رو شده اي

زيرورو شده اي

مرا دستگيره اي كه تويي باز كرد

ديوانه شدم كه از خودم پرتم كني بيرون

كار سختي نبود نيست مثل نقطه

جا به جا حال اين شعر را بگير  

 

 

محمد حقوقی:

دو ماه و دو چاه
نه كلكي از سلكي ديگر بود
و نه نجدي با مجدي ديگر
كه هر دو
يكي من بودند اهل
كه از اهلي سخن بودند
دو ماه بر آمد ازچاه
كه هر يك به طرزي
به طوري
بخ مرزي
به دوري
بر اين خاكاب
خرسند و ناخرسند
دل بستند و دل گسستند
دو بيژن همبال در آسمان پدر در شمال ابري
دو بيژن همبال بر زمين مادر در شمال آبي
دو همكلام دو همنام
دو همسفر هم سر انجام بر سر چاه نابگاه دالان تاريم
دو هم سايه در پشت ديوارهاي شيشه اي مات
و من كه در ازدحام كلمات
در دوراهي جنگلي انزلي
ديگر نه سر رودسر و لنگرود دارم
نه پر هشتپر و آستارا
و نه پاي يوزپلنگي
كه ناگاه
در ذهنم دويد
كه گيرم داشتم
كه مگر ديگر به آن دو جان مسافر
كه همراه مرغان مهاجر
در آن زاويه ي بي واژه
فرود
آمده اند
مي توان رسيد ؟
ما
روه شبانان تاريك در چراي انبوه واژه گان
كه با آوا قلم ني ها
گهگاهي كوتاه به وجد مي آييم
كوتاه ... تا آن روز كه عين شعر مي شويم
از فراز جنگل تا فرود دريا
كه حالا
بستر تازه ي به اندازه و به اندام آن دو بلند بالاست
با موهاي طلايي هميشه در نور خورشيد
و پاهاي رهاي هميشه در آب دريا

Back to Top

4

منصوره حکمت شعار:/بوشهر

تولد 1659

آثار: دفتر غزل«هرجور راحتی غزل من»
تن می تکانم از ته جل های کاغذی
سر می نهم به دامن گلهای کاغذی
حرفی بزن وگرنه که ميزان نمی شوم
اين نت کليد کرده به سل های کاغذی
حرفی بزن عزيز! دلم تير می کشد
از دم دم سطور دهل های کاغذی
از اين همه تريبون فرياد ...فحش...حرف
فک های کف گرفته فکل های کاغذی
چشمت زدند اين همه سه در چهار عکس؟
قاب دو چشم مرده و زل های کاغذي؟
ها؟ چند بار گفتم از اين صفحه ها بکوچ
از چار قفل بسته به قل های کاغذي؟
*
اين نامه هم که بی برو برگرد کاغذ است
برگرد از ميانه پل های کاغذی


 

 

علی رضا حکمتی:/ نور

نيستي که با دو دستت وا کني دريچه ها را

تا دوباره با صدايت تازه تر کني هوا را

نيستي و مي نويسم دفتر بهانه را از

ابتدا به اتنها را انتها به ابتدا را

باز ساده مي نويسم از تو جاده مي نويسم

چند نقطه مي گذارم بي تو جاي رد پا را

انتهاي جاده ...دريا «سفرت بخير بادا »

مي روي مسافر اما « تو و دوستي خدا را »

حال که زلال ، سر خوش مي روي شمال ، سرخوش!

«به بنفشه ها به باران برسان سلام ما را »

 

شبنم حكيم هاشمي:

می خواستم خراب نگاهش شوم، نشد
بيچاره ی دو چشم سياهش شوم، نشد
می خواستم که در دل شبها ستاره ای
چرخان به گرد صورت ماهش شوم، نشد
می خواستم که وقت هماغوش او شدن
حتی فدای حس گناهش شوم، نشد
می خواستم دريچه ی پژواک خنده اش
يا آينه مقابل آهش شوم، نشد
گفتم به خود که همدم تنهايی اش شوم
بی چشمداشت پشت و پناهش شوم، نشد
می خواستم که حادثه باشم برای او
شيرين و تلخ قصه ی راهش شوم، نشد
می خواستم به شيوه ی ايثار و معجزه
قبله برای قلب و نگاهش شوم، نشد
گفتم به خود هميشه ی او می شوم ولی
حتی نشد که گاه به گاهش شوم، نشد

 

حميد حميد زاده:

تو تنها اتفاقی تازه بودی
که در پای دلم افتاده بودی
مد غربی پرستيژی کلاسيک
جلوی راه من ايستاده بودی
وکافی شاپ و هر شب ساعت ۹
سر ميز ششم اماده بودی
وبعد از ان قرار يک ملاقات
برای پچ پچستان داده بودی
وفردا دست مردی توی د ستت
مسافر در غروب جاده بودی
پری قصه های خوب اين مرد
به مرد ديگری دل داده بودی

 

 Back to Top

5

مهدي حميدي شيرازي:

1365-1293
آثار:درياي گوهر-ده فرمان-سبكسري هاي قلم و...

 

شنيدم كه چون قوى زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجى
رود گوشه اى دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزل ها بميرد
گروهى بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقى كرد،آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويى به صحرا بميرد
چو روزى ز آغوش دريا برآمد
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياى من بودى آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوى زيبا بميرد
 

 

 

محسن حميدي نژاد:
… و چشم‌هايم را مي‌دزدم از شما، مثلاً
اين روزها،
كه ياد واژه‌اي شبيه « رؤيا »
از ذهنم بپرد
و خواب خاتون خاطراتم
پشتم را نلرزاند.
ـ نمايشي ساده،
از كودكي‌هاي مجنون ـ
و آن‌قدر دوست دارم
نقش ابليس را
ادامه بدهم
كه مي‌رسم به اهواز آتش و دود
و داستان كودكي
كه دنبال جفتي چشم
توي عكس‌هاي كتاب‌هاش
گم شد!
ـ لطفاً ساكت باشيد، آقا
به اين ديوارها نمي‌شود اطمينان كرد ـ
- من
گم شده‌ام توي خاطره‌اي كه تويي
و اين روزها
كه سوت مي‌زنم و سنگ
در كوچه‌اي به نام ميوه‌ي ممنوع
گوش‌هايم را آن‌قدر باز كرده‌ ام،
كه نگو!
و شما
كه روزي گاز مي‌زنيد به اين كوچه
لطفاً
اين قصّه را با دقّت بخوانيد
من
كه چشم‌هايم را مي‌دزدم از شما، مثلاً
رفتم كه رفتم!

 

 

 

احمد حیدر بیگی:

اى تكدرخت تناور، صبح بهارت چه زيباست‏

وقتى به گل مى‏نشينى، رنگ تو همرنگ رؤياست‏

دست فرومانده من، تنگ است و كوتاه و خالى‏

دست پر از لانه تو، سبز و بلند و شكوفاست‏

در صبح زيباى برفى، چون هاله‏ اى مى‏درخشى‏

سبز بهارت دلآرا، زرد خزانت فريباست‏

راهى كه من مى‏سپارم، گرم است و داغ و كويرى‏

در سايه‏ ات مى‏نشيند، مردى كه تنهاى تنهاست‏

گفتم كه سعىِ صبورم، راهى برد رو به ساحل‏

گفتند و باور نكردم كانجا نه موج و نه درياست‏

هم بر سر موج آبم، هم شعله در سينه دارم‏

گاهى صبور صبورم، گاهى دلم ناشكيباست‏

چون شعله طاقت ستيزم، تنها و مردم گريزم‏

زخمى كه در سينه دارم، در طاقت سنگ خاراست‏

اى شب فرازى، فرودى، بدرود تلخى، درودى‏

ديروزها مثل امروز، امروزها مثل فرداست‏


 

مريم حيدر زاده:

رفع زحمت
حافظ كنار عكس تو من باز نيت ميكنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا
دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم
چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست
تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي كنم
در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين
من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي كنم
نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت
هر جاي دنيا كه روم احساس غربت مي كنم
بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شركت ميكنم
يك شادي كوچك اگر از روي بام دل گذشت
هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم
خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم
 

 
 

 

Back to Top

لینک دادن به این صفحه با ذکر نام منبع به صورت لینک مستیقم مجاز می باشد(سایت  سوشلیغا)

NEXT Back